سلام! آمدم تهران، آنجا که فکر می‌کردم بايد بيايم .. . ديشب اولين شبی از شبهایی بود که دیگه قرار است زندگييه جديدم را در آنها بجويم. خیلی حال و احوالم متفاوت بود، تصمیم گرفتم به این حال و احوالات ویژه‌ام اسم بدهم، بگویمش: گلمنگلی. پس هر وقت اینجا نوشتم گلمنگلی شده‌ام بدانید که نباید نزدیک من شوید.
البته این فقط به دیشب ربط دارد چون امروز صبح یک خبر بی‌نهایت مسرتبخش شنیدم که کاملا من را از این رو به اون رو کرد.
امروز رفتم برای جور کردن کار جديد در تهران و بعد هم رفتم دفتر مجله ... هنوز هيچی نشده اسم من را به عنوان يکی از دبير سرويس‌ها زده‌اند. خدا کند تا آخر هفته دیگه تکلیف کارم روشن شه تا یک کم از این بی‌ثباتی خارج شم.
فردا هم قرار است ۸ صبح بروم دفتر مجله و در مورد سرویس من حرف بزنیم ... باید جدی‌تر به کار بچسبم. امشب مجبورم تا دیر بشینم و شماره‌ها یقبلی مجله را بخوانم تا در خط کاری آنها قرار بگیرم.
یک نامه هم باید برای فرزانه ع. بنویسم که من را در آخرین روزی که در شیراز بودم بی‌نهایت شرمنده کرد.
اميد هم هست و من از اين که با اميد هستم خدا را خيلی شکر می‌کنم. اگر بتوانم شايد فردا يا پس‌فردا سميه ذ. را هم می‌بينم؛ البته هنوز به خودش نگفتم.
برای شروع کار کافی است اما اميدوارم برام خيلی دعا کنيد تا زودتر از اين وضع خارج شم . . . فعلا شب خوش و ايام به کام

/ 1 نظر / 4 بازدید
mamalu

خداييش حال داد . . . . اينکه يه جايی واسه ريختن دل باشه خيلی خوبه ، مخصوصا اگه ارادتمندهای آدم هم اونو بخونن که يکيشون هم منم. . . . فقط کاش بيشتر بود و عکس هم داشت . از راه دور مي بوسمت و اميدوارم خط رو خط نيافته و بهت برسه . سلام