دبیرستانی که می‌رفتیم

بچه‌تر که هستیم محیط برای‌مان خیلی بزرگ‌تر است. وقتی پس از سالها به مکان‌هایی که در روزگار کودکی ایام را در آنها سپری کرده‌ایم برمی‌گردیم، تعجب می‌کنیم. ابعاد به طرز وحشتناکی کوچک می‌شوند و از عظمت‌شان کاسته می‌شود.

وقتی یک دانش‌آموز دبیرستانی بودم، حیات و راهروها و کلاس‌ها و حتی مسیر خانه تا دبیرستان برایم خیلی بزرگ بودند اما... امروز پس از حدود 10 سال به دبیرستانی رفتم که سال 1373 برای اولین بار به ان قدم گذاشته بودم. در طول مسیر خیلی خوشحال بودم که در حال رفتن به یکی از خاطره‌انگیزترین مکان‌های زندگی‌ام هستم. البته آن همه شور و شوق در همان لحظه اولی که در مقام سردر دبیرستان ایستادم از بین رفت. دبیرستانِ فاخر ما تغییر نام داده بود؛ شاهد 12 شده بود بوعلی.

داخل شدم. درخت‌های حیات دبیرستان بزرگتر و پربرگ‌تر شده بودند اما زمین فوتبال و زمین بسکتبال هنوز به همان شکل سابق باقیمانده بودند. حتی تابلوهای بزرگی که شعارهای مذهبی و انقلابی روی آنها نوشته شده بود، هنوز به همان شکل دیده می‌شدند؛ کمی رنگ و رو رفته شده بودند اما نوشته‌های روی آنها همچنان پس از سالها خوانده می‌شد: "شهید قلب تاریخ است."

تصویر حیات دیگر به اندازۀ دوران دانش‌آموزی‌ام در ذهنم بزرگ نبود. با اینکه کوچکتر شده بود اما هنوز برای من گرم و صمیمی بود. سکوهای سیمانی دورتادور حیات، خاطرۀ جمع‌های خیلی جور گذشته را برایم زنده کرد.

آخرین سالی که ما در دبیرستان بودیم، سالنی در گوشه حیات ساخته شد که قرار بود سالن اجتماعات باشد. اولین برنامه را هم خود ما در آن برگزار کردیم. هنوز ابزار گچ‌کاری و رنگ آنجا بود که با هزار التماس از مدیر مدرسه اجازه بهره‌برداری از سالن را گرفتیم. اولین برنامۀ آن سالن جشن فارغ‌التحصیلی‌مان بود که خودمان برگزار کردیم. وحید هنوز فیلم آن برنامه را دارد و گاه گاهی ذکر خاطره می‌کند. بالای آن سالن حالا یک تابلو نصب کردند که روی آن نوشته "حسینیه شهید مطهری!"

از باجه تلفنی که ابزار دست بچه‌ها برای مزاحمت‌های تلفنی بود، دیگر خبری نبود. کیوسک روزنامه‌فروشی کنار پارک‌محله‌ای هم دیگر برچیده شده بود اما پارک و اسباب‌بازی‌هایش هنوز دست‌نخورده بودند.

از یکی از مسئولان مدرسه اجازه گرفتن و برای دیدن کلاس‌های دوست‌داشتنی‌مان به طبقه دوم رفتند. کلاسها هم مثل حیات برایم کوچک‌تر به نظر می‌رسید. به کلاسی رفتم که سال اول دبیرستان در آن حاضر می‌شدیم. بعد به کلاسی که سالهای دوم و سوم در آنها درس می‌خواندیم رفتم. از کلاسها و راهرو با دوربین تلفنم عکس گرفتم تا بگذارم روی فیس‌بوک و دل بچه‌ها به خصوص مقداد که دیگر ایران نیست را کباب کنم. از نرده‌های کنار پله هم چندتا عکس گرفتم تا به مهروش نشان دهم که همیشه ناظم مدرسه به من تذکر می‌داد که "فلانی سوار این نرده‌ها نشو و سر نخور تا پایین. از پله بیا پایین."

اتاق انجمن اسلامی که پاتوق اصلی ما بود، به اتاق مشاوره تحصیلی تبدیل شده بود. یادم به روزی افتاد که به خاطر پررو بازی‌های یکی از بچه‌ها، از خانه قفل آوردم و زدم به در اتاق انجمن و ...

در آن نیم ساعتی که در مدرسه و اطرافش چرخ می‌زدم، خاطره‌ها مدام زنده و زنده‌تر می‌شدند. من در این دبیرستان بهترین دوستانم را پیدا کردم؛ وحید، مقداد، رضا، مجتبی، مهدی‌ها، صادق، پویا، مهرداد و ...

* * *

نیت کرده بودم حدود 50 هزار تومان کتاب بخرم و به کتابخانه مدرسه هدیه بدهم اما وقتی دیدم نام دبیرستان را عوض کرده‌اند و شاهد 12 را به مکانی دیگر منتقل کرده‌اند، انگیزه‌ام را از دست دادم!

/ 1 نظر / 14 بازدید