من و چایی شیرین

من از «چایی شیرین» خیلی خوشم نمی‌آید. می‌دانید چرا؟

بچه که بودیم بیشتر ظهرها و عصرها می‌رفتیم مسجد؛ مسجدالنبی شیراز.

این مسجد یکی از معتبرترین و بزرگترین مسجدهای شیراز است. بابا و بابای بابا و مامانِ بابا و عمه‌ها و عموهای من از قبل از انقلاب به این مسجد رفت و آمد داشتند و به قول معروف از «بچه‌های مسجد» بودند. مامان و مامان‌ مامان و بابای بابا و دایی‌هام و تک‌خاله‌ام هم از مسجدی‌های قبل از انقلاب بودند که از پایه‌های ثابت همین مسجد بودند. حتی شوهر تنها خالم و بابا و مامانش و برادر شهیدش و اون یکی دیگه برادرش و خواهراش و شوهر یکی از خواهراش هم از اصحاب همین مسجد بودند. ناگفته نماند که در خانه پدری شوهر تنها خاله من، دقیقا روبروی در پشتی مسجدالنبی باز می‌شد. خانه پدری مامانم‌اینا دو کوچه قبل و خانه پدری بابام‌اینا هم هفت، هشت کوچه بعد از همین مسجد بود. راستش را بخواهید همین مسجد بود که در فضای انقلابی اواخر دهه پنجاه، سبب شد، «دخترهای حاج خلیل» - یعنی مامان من و تنها خالم – مورد پسند مامانِ بابام و مامان شوهرخالم قرار بگیرند.

به همین دلیل من و پسرخالم از وقتی چشم باز کردیم خودمون را بیش از اینکه در خونه ببینیم، در مسجد می‌دیدیم. به دلیل سابقه و ریشه‌ای که همه فامیل در این مسجد داشت، همه – فکر کنم از روی اجبار - هوای ما را داشتند.

نماز و وضو و دعا و سینه‌زنی و اینها یک طرف، مسئولیت‌هایی که در مسجد به ما می‌دادند و بازی‌هایی که در مسجد می‌کردیم هم یک طرف. ناگفته پیداست که طرف دوم برای من و ما جذابیت به شدت بیشتری داشت. اون موقع‌ها یا توی کوچه و زیر تیغ آفتاب در حال فوتبال بازی کردن بودیم یا توی مسجد سرمان به کاری و شیطنتی گرم بود. از دوچرخه و آتاری و این نشانه‌های اشرافیگری هم خبری نبود که نبود.

شب‌ها، بعد از دو نمازی که خوانده می‌شد معمولا روحانی مسجد که اتفاقا امام جمعه موقت شیراز هم بود، می‌رفت بالای منبر و سخنرانی می‌کرد. نمازهای مغرب و عشای مسجدالنبی به دلیل اینکه پایگاه طیف خاصی از فعالان سیاسی و مذهبی شیراز بود، معمولا بسیار شلوغ می‌شد. حتی یادم هست که یکی دو بار سخنرانی خطیب، چنان جدی و فضای مسجد چنان سیاسی بود، که کار به جار و جنجال و البته کمی عربده‌کشی مخالفان حاج‌آقا کشید.

بگذریم... این جناح‌بندی‌ها برای من که هنوز 9 سال هم نداشتم اصلا جذاب نبود (هنوز هم نیست). جذابیت آن شب‌ها برای من، چایی‌ای بود که حداقل دو نوبت به حضار داده می‌شد.

آبدارخانه مسجدالنبی برای ما بچه‌ها اگر بیشتر از منبرش اعتبار نداشت، کمتر از آن هم مهم نبود. هر کسی، اجازه ورود به آبدارخانه و مشارکت در کارهای ان را نداشت. باید بچه مهم و معتبری می‌بودی تا می‌توانستی از فیلتر ریز خادم مسجد که مسئول امور آبدارخانه هم بود عبور کنی. او به دلیل اینکه عقبه ما را می‌دانست و به احترام سلام و علیکی که با بابا، عموها، دایی‌ها، شوهرخاله، بابای شوهرخاله، برادر شوهرخاله و بابابزرگ‌های من داشت، نمی‌توانست به سادگی صلاحیت ما را رد کند.

کار ما چی بود؟ بچه‌ها بعد از نماز مغرب و عشا، می‌توانستند به سه شکل در سخنرانی حاج‌آقا، مشارکت داشته باشند. بچه‌های بزرگتر  که حدود 13 تا 16 ساله بودند، مسئول توزیع چایی بودند. آنها سینی‌های استیل را که در هر کدام حدود 25 تا 35 استکان چایی داغ بود، از آبدارخانه بیرون می‌آوردند و با احتیاط بین مستمعین پخش می‌کردند. کار آنها خیلی سخت بود. چرا؟ به یک دلیل ساده؛ فرض کنید یک سینی استیل حاوی حدود 30 استکان چای داغ، ناگهان روی چند مرد متعهد و مذهبی که در اواسط دهه شصت، در مسجدی معتبر پای سخنرانی یکی از روحانیون مهم شهر نشسته‌اند واژگون شود. به دلیل فضایی که پس از وقوع این اتفاق احتمالی، در صحن مسجد شکل می‌گرفت، مسئولیت گرداندن سینی چایی کاری بسیار مهم و به نظرم در فضای آن روز، مسئولیتی امنیتی بود.

شکل دوم مشارکت، توزیع ظرف قند بود. این کار را به بچه‌های بچه‌تر که به دلیل جثه نحیف‌شان نمی‌توانستند از عهده مسئولیت خطیر گرداندن سینی چایی بربیایند، می‌سپردند. این مسئولیت به کوچولوهای نورچشمی که از رانت حمایت‌های فامیلی بهره می‌بردند، می‌رسید. من تا قبل از اینکه به سن و جثه گرداندن سینی چایی برسم، پای ثابت چرخاندن ظرف قند بودم. به فاصله سه یا چهار گام، پشت سر بچه‌های بزرگتر که خم می‌شدند و سینی چایی را در مقابل صورت پرریش نمازگزاران می‌گرفتند، حرکت می‌کردیم و بدون اینکه خم شویم – چون بچه‌تر بودیم، دست نمازگزاران متعهد به ظرف قند می‌رسید – قند تعارف می‌کردیم تا هم چای و هم سخنان حاج‌آقا شیرین شود.

شکل سوم مشارکت هم جمع کردن استکان‌های خالی بود که کار خیلی جذاب و غرورانگیزی نبود. اما به دلیل احتمال فروپاشی سینی پر از استکان و شکسته شدن توامان استکان‌های خالی و آرامش فضای شبستان مسجد، این مسئولیت هم برعهده بچه‌های بزرگتر که به سن قانونیِ گرداندن سینی چای رسیده بودند، سپرده می‌شد.

 

آن سال‌ها این امکان وجود داشت که اگر کسی نذری دارد، با پرداخت هزینه چای و قند، نذر خود را ادا کند. بعضی شب‌ها، کسانی که می‌خواستند نذرشان را ادا کنند، خودشیرینی می‌کردند و برای اینکه بیشتر جلب توجه کنند، با «مشتی علی» که خادم و آبدارچی مسجد بود، هماهنگ می‌کردند که «امشب چایی شیرین بده».

می‌دانید «چای شیرین» برای بچه هشت، نه ساله‌ای مثل من در آن فضای روحانی بعد از نماز مغرب و عشای مسجدالنبی، چه معنایی داشت؟ توزیع چای شیرین سبب می‌شد، پست سازمانی «مسئول گرداندن ظرف قند» حذف شود. و من دیگر در آن شبها در مسجد هیچ‌کاره بودم. نه سخنرانی حاج‌آقا آنقدر جذاب بود که مرا سرگرم کند و نه این امکان را داشتیم که با سایر بچه‌ها، در حیات مسجد بازی کنیم؛ چراکه همیشه به دلیل حساسیت موضوع سخنرانی حاج‌آقا، در حیات مسجد، حکومت نظامی برقرار می‌شد و امکان نداشت بتوانیم بازی کنیم. چایی شیرین‌های نذری، آن شبها را برای من خیلی تلخ و غیرقابل تحمل می‌کردند.

هنوز هم که هنوز است وقتی اسم «چایی شیرین» می‌آید، یاد خودم و ظرف قندی می‌افتم که در آن شبها، دیگر محلی از اعراب نداشتیم.

/ 0 نظر / 20 بازدید