فاصله‌ها (3)

پیش از این نوشتم که سازندگان فاصله‌ها، شناخت چندانی از بازار مالی و روابط تجاری ندارند؛ در این یادداشت هم می‌خواهم از ناآگاهی آنها از بدیهیات مدیریت واحدهای کوچک اقتصادی و فضای کسب و کار بنویسم.

نکته اول به مغازه حاج محسن مربوط است. این پدر فداکار و مرد دلسوز که دائم در فکر پیگیری امور دیگران است، کمتر زمانی برای حضور در مغازه خود به دست می آورد. جالب اینجاست که عدم حضور حاج‌محسن در مغازه چنان پررنگ است که بارها در گفتگوهای میان بازیگران نیز به آن اشاره می شود. حال آنکه در دنیای واقعی هرگز چنین نیست و کاسب جماعت اجازه نمی‌دهد در مغازه اش یک ساعت هم بسته بماند. راه حل کسبه محترم نیز به اختیار گرفتن یک فرد امین به عنوان شاگرد یا دستیار است. این روزها حتی سوپرمارکت‌ها را نیز دو نفر اداره می‌کنند. حال چه برسد به مغازه‌ای مثل مغازه حاج محسن که هم به امر فروش مبادرت می‌ورزد و هم به امر ارایه خدمات (سیم‌کشی).

نکته دوم به حضور دلبرک فاصله‌ها (بیتا) در دم و دستگاه لیلا خانم مربوط می‌شود.
اگر نیازمندی روزنامه‌ها را ورق بزنید و به صفحه استخدام برسید، بارزترین نکته‌ای که کارفرماهای جویای نیرو به آن اشاره می‌کنند، "ضامن معتبر" است. بیننده چطور می‌تواند باور کند مدیر یک شرکت، فردی را به عنوان صندوق‌دار استخدام کند اما از او نه ضامن معتبر بخواهد و نه حتی چک یا سفته‌ای به عنوان ضمانت؟ ضمن اینکه از صحیح یا غلط بودن آدرس محل سکونت صندوق‌دار خود نیز مطلع نباشد!
این ساده‌انگاری‌ها در هیچ جای بازار مشاهده نمی‌شود و سازندگان فاصله‌ها برای پیش بردن سریال خود مجبور هستند جای خالیِ "یک قصۀ محکم" را با چنین ساده‌سازی‌هایی پر کنند.

نکته سوم به بلورفروشی آقافرهادِ عصبانی در مغازه الکتریکی پسرش، نیما برمی‌گردد.
چنین تصویر مضحکی از یک مغازه را من تاکنون تنها در همین فاصله‌ها دیده‌ام. وگرنه چطور ممکن است در زیر تابلوی "الکتریکی نیما"، آقا فرهاد اقدام به فروش گلدان و بشقاب کریستال بکند؟ فرض را هم بر این بگیریم که شرایط سخت و بیکاری شدید آقافرهاد این تصویر را باورپذیر می‌کند؛ اما چه کسی حاضر است گلدانِ بلور را از یک الکتریکی بخرد؟ و یا چه کسی حاضر است سیم‌کشی خانه را به یک الکتریکی که بشقاب می‌فروشد، بسپارد؟

نکته که بسیار است اما در این مجال، آخرین نکته مربوط است به نوع برنجِ خریدن لیلا خانم به عنوان مدیر یک شرکت تهیه غذا.
قرار است سعید فرصتی پیدا کند تا وارد اتاق لیلا خانم شود. سازندگان سریال برای فراهم کردن این فرصت، ساده‌ترین بهانه ممکن را انتخاب می‌کنند؛ خرید برنج! آنچه ما و البته مرغ پخته را به خنده وا می‌دارد همین بهانه‌های ساده و بچه‌گانه است.
خُب کدام مدیر رستوران یا شرکت تهیه غذا است که مثل یک زن خانه‌دار، شال و کلاه کند و زنبیل دست بگیرد و برود سوپر مارکت یا بازار، برنج بخرد و برگردد؟ آنچه در دنیای واقعی، مشاهده می‌شود این است که مدیر چنین شرکتی (همانند آنچه در سریال آشپزباشی و یا اثر هنرمندانه راتاتویی مشاهده شد) از قبل فروشنده مورد اعتماد خود را پیدا می‌کند و هرگاه به جنس نیاز داشته باشد با یک تلفن ساده از او می‌خواهد انبارش را تکمیل کند.

این نوشته ادامه دارد...

فاصله‌ها (1) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (2) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (٣) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (۴) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (۵) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (6) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (7) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (8) را اینجا بخوانید

/ 0 نظر / 17 بازدید