آجرهای آجری‌رنگ

آخ که چقدر دلم برای آجرهای قدیمی حیات خانه مادربزرگم تنگ شده. روزهای کودکی پا را بین این آجرها گیر می‌انداختیم و با هزار زور و زحمت خودمان را به روی تیغه می‌رساندیم تا از درخت رز بزرگی که همه طول دیوار را پوشانده بود، غوره یا انگور بچینیم. آن روزها اصلا فکر نمی‌کردم روزی و روزگاری آنقدر دلم برای این آجرها تنگ شود که برای دیدن‌شان له له بزنم.

نیمه دوم این هفته می‌خواهیم برویم شیراز. از الان دارم برای دیدن آجرهای آجری‌رنگ لحظه‌شماری می‌کنم. کنار درازترین دیوار حیات راه می‌روم و روی سیمان بین آجرها انگشت می‌کشم. جلو می‌روم و به روزهای کودکی بر می‌گردم. نمی‌دانم اشک هم خواهم ریخت یا نه!

/ 0 نظر / 15 بازدید