بس که ما مردها خریم

صفحه که تمام شد به بالای صفحه نگاه کردم؛ 260. می دانستم کتاب 266 صفحه است. افسوس خوردم که چرا فقط 6 صفحه مانده تا کتاب تمام شود. برایم عجیب بود که چطور این داستان می خواهد در 6 صفحه به پایان برسد. آن هم حالا که به اوجش رسیده.

از وقتی کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم را برای فرزاد صدری از نمایشگاه کتاب دو سال پیش خریدم تا چند روز پیش قصد داشتم یکی از کتابهای زویا پیرزاد را بخوانم. قبل از شروع شدن سال جدید هم تصمیم گرفتم در سال سگ حتما هفته ای یک کتاب بزنم تو رگ (سگ و رگ کاملا اتفاقی هم قافیه شده اند و من هر گونه شباهتی با شعر و شاعری را پیشاپیش تکذیب می کنم).

تو عید یک شب که رفتیم خونه محمداینا و تا صبح با بچه ها شب زنده داری کردیم، دم صبح که دیگه همه خوابیده بودند از توی کتابخونه محمد عادت می کنیم را برداشتم و سه ساعتی را که تا صبح مانده بود به خواندن مشغول شدم. البته این که چطور این کتاب به کتابخانه محمد اضافه شد حکایت دیگری دارد که چون به کثیف بودن من بر می گردد باشد برای بعد...

پشت جلد کتاب عکس نویسنده را چاپ کرده و در توضیح کتاب نوشته: دومین رمان این نویسنده است. برشی از زندگی سه نسل زن در تهران این روزها.

برای من بیشتر از داستان کتاب که مروری زیبا بر زندگی کسل کننده و تکراری زن ایرانی بود، سبک نوشتن کتاب و تصویرسازی هایش جالب و جذاب بود. بعضی خطوط را چند بار خواندم. بسیار هنرمندانه کلمات به هم بافته شده بودند و اشاره های غیرمستقیم پر از وضوح بودند. نویسنده ماجراها را در اوج رها می کرد و مثل یک فیلم سینمایی به صحنه بعد می رفت و با نوشتن از نتیجه به خواننده لبخند می زند و می گفت: وقت طلاست!

تصویرسازی ها اصلا اغراق آمیز نبود. آدمها و فضاها خیلی طبیعی و منطقی بودند. چیزی شما را اذیت نمی کند؛ به جز واقعیت های تلخی که در ذهن شما به تصویر کشیده شده. اگر کتاب را خواندید و پس از خواندن قصه شهادت برادر تهمینه مو به تنتان سیخ نشد حتما با یک روانشناس در مورد خودتان و کودکیتان صحبت کنید.

در اولین و آخرین سطر کتاب، نامی تکرار می شود که شخصیت محوری عادت می کنیم است؛ آرزو. مطمئن هستم نام این زن بی جهت انتخاب نشده. آرزو صارم. صارم یعنی برنده؛ دلیر. نمی دانم چرا فامیل آرزو، صارم است ولی می دانم چرا مرد قفل و دستگیره فروشِ داستان، قفل و دستگیره فروش بود.

نویسنده در کتاب خصوصیتهای آدمها را تعریف نمی کرد بلکه در طول داستان آنها را برای خواننده تجسم می کرد تا ما خودمان آنها را بشناسیم. اگر دو اشاره ای که در داستان به ماه منیر شده است را ذکر کنم حتما شما هم با ماه منیر آشنا می شوید و هم با نظر من موافق؛ "طوری تخمه شکست که ماتیکش پاک نشود، هر چند ماتیک نزده بود" و "دست کشید به قوزک پا و جوراب نایلونی را که صاف بود صاف کرد".

نویسنده سعی می کند حتی بیشتر از آنکه حالتهای آدمها را برای خواننده توصیف کند با فضاسازی این کار را انجام دهد؛ "آرزو نوک خودکار را داد تو و به حیاط نگاه کرد. «نمی دانم.» نک مداد را داد بیرون. «گمانم می ترسم.» نک خودکار را داد تو. «می ترسم آیه و مادرم همه چیز را خراب کنند.» کلاغی نشسته بود سر دیوار. «انگار یک چیزی ته دلم ـــــ» یکی از گنجشک ها پر زد و رفت. «نمی دانم. نمی خواهم ببینندش.» خودکار را انداخت روی میز و لب پایین را گاز گرفت."

دیالوگهای شخصیتها هم خیلی طبیعی است. این چهار جمله از جاهای مختلف داستان انتخاب شده و همگی پس از سلام و حین احوالپرسی های اولیه بیان شده. به نظر شما هر کدام از این جمله ها از دهان یک زن خارج شده یا یک مرد؟ «وای که چه ترافیکی. چه روسری خوشگلی...»، «چطوری گلم؟ باز که لاغر شدی...»، «چرا نمی نشینی شیرین جان. چه دامن خوشگلی»، «... نعیم، پالتوی آقای دکتر را بگیر. چه روسری شیکی ملیحه جان»

عادت می کنیم در مقایسه با دیگر کتابهایی که دیدم و خواندم به مراتب بهتر و دقیق تر ویراستاری شده بود و من نتوانستم غلط تایپی در آن پیدا کنم ولی باز هم در علامت گذاری کمی می لنگید... مهم نیست... این به پای بقیه خوبیهای کتاب!

پیرزاد فضای مجازی و دنیای نادیده جوانان را هم هنرمندانه و بدون کم و کاست پیش می کشد. وبلاگ، پدیده ای است که پیرزاد شجاعانه دست به معرفی و استفاده از آن زده است.

حیاط، در عادت می کنیم خیلی نقش آفرینی می کند با اینکه کمتر اتفاق مهمی در آن می افتد. اکثر خانه ها و حتی مغازه های داستان حیاط دارند؛ بنگاه "یا به قول ماه منیر آژانس" حیاط دارد؛ مغازه دم میدان توپخونه هم.

شیرین ترین جمله کتاب را به نظر من سهراب به آژو گفت: «از بس که ما مردها خریم.»  نویسنده پختگی خود را زمانی نشان می دهد که بدون اشاره مستقیم و قلم فرسایی در خصوص روابط این دو نفر، نزدیک شدن و شیفته همدیگر شدنشان را به خواننده می فهماند؛ "آرزو به سهراب نگاه کرد... فکر کرد «دختر پانزده ساله که نیستم.» و دست دراز کرد تای یقه را صاف کرد" و " آرزو زد زیر خنده و خوب که خندید گفت:«خمیر دندان بیشتر دوست داری یا ماتیک؟» سهراب در جا گفت:«هر سه.»" و "... زیر پنجره میز کوچکی بود که با هم از لوازم قدیمی فروشی دوستش ژاله خریده بودند. روی میز گلدانی بود که با هم در جمعه بازار پیدا کرده بودند. توی گلدان چند شاخه گل بود که با هم از باغچه چیده بودند..." اینها نشان می دهد پیرزاد اصلا اهل نوشتن در مورد از سر و کول هم بالا و پایین رفتن زن و مردها و به آویزان شدنهایشان، نیست. این قبیل جزییات باب طبع نویسندگان جوان و کم حوصله و پرادعاست و من فکر می کنم پیرزاد چنین نیست.

کتاب که تمام شد یاد داستان سهم من افتادم. داستانی از پرینوش صنیعی که یادم هست اشک در حلقه چشمانم جمع کرد. آن هم داستان دختری بود که از دهه پنجاه شروع شد و تا دهه هفتاد آمد. اسم زن یادم نیست اما اینکه مثل آرزوی پیرزاد به خواسته اش نرسید را کاملا یادم هست. سهراب داستان پیرزاد در آن داستان سعید بود. جالب اینکه هر دو زن سعی کردند به سرنوشتی مشابه عادت کنند!

خلاصه... هفته اول سال با دو روز تاخیر و کتاب عادت می کنیم تمام شد. نوشتن این یادداشت که تمام شود، جامعه شناسی دین نوشته دکتر غلامعباس توسلی را شروع می کنم. یک سال و ده، بیست روز هست که می خواهم این کتاب را بخوانم ولی ... امیدوارم سال سگ را با خواندن کتابهای نخوانده ام تمام کنم.

راستی می دونید ارگانزا یعنی چی؟

/ 3 نظر / 2 بازدید
مرورگر.کام

آخرين اخبار ايران و جهان در بزرگترين آرشيو خبري در ايران. خبر+عکس. :: اخبار را در www.moroorgar.com حرفه اي بخوانيد ::

فرزاد صدری

سلام حمید جان سر سبز ترین بهار نثار تو باد.مدتها از کامپیوتر دور بودم اما امروز به خانه برگشتم و تو نستم سری به وبلاگها بزنم مثل همیشه از خوندن مطالبت لذت بردم.راستی برای دومین سال پیاپی جایزه بهترین گزارش تحلیلی در ششمین جشن فرهنگ فارس رو به خودم اختصاص دادم.یه گزارش از کمبود مدیران زن در استان فارس...اه راستی خوشحالم که وقت کردی از زويا پيرزاد کتابی بخونی فکر کنم چراغ ها را من خاموش می کنم بهترين کارش باشه

me

are,ne no' toore mohkame ke baese ghashang istadane lebas mishe,masalan zire damane lebas aroos vasl mishe :D