فاصله‌ها (4)

خواهر حاج محسن، مرضیه خانم اشک می‌ریزد و با فریاد از او بابت بلاهایی که در همه این سال‌ها سر او و نیما، پسرش آورده گله می‌کند. حاج محسن هم با بغض سعی می‌کند خواهرش را آرام کند و اصل ماجرا را برای او بگوید اما در همین لحظۀ ملکوتی، مرضیه خانم با تشر می‌گوید: "دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم!"
و ما متوجه می‌شویم که قرار است قصه همچنان کش پیدا کند.

حاج محسن، از دست پسر کوچکش وحید ناراحت است. مدیر مدرسه او را اخراج کرده و حاجی حالا سرافکنده است. حاج محسن و وحید وارد حیات خانه می‌شوند. وحید قصد دارد عذرخواهی و توضیح دهد اما هنوز کلام از زبانش خارج نشده، حاجی داد می‌زند که "دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم!"
و ما متوجه می‌شویم که قرار است قصه همچنان کش پیدا کند.

علی آقای صبوری، مثبت‌ترین و گلابی‌ترین شخصیت فاصله‌ها، پس از اینکه مطمئن می‌شود بیتا، یک دختر خیابانی (یا شبه‌خیابانی) است، تصمیم می‌گیرد سعید را روشن کند و به راه راست هدایت فرماید. او را صدا می‌زند و پس از مقدمه‌چینی فراوان در باب عشق حقیقی و عشق خیابانی، وقتی به نقطه طلایی کلام می‌رسد با عصبانی سرکوب‌کننده سعید متوجه می‌شود که "دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم!"
و ما و مرغِ پخته (در حالی که به شدت از خنده ریسه می‌رفت) متوجه می‌شویم که قرار است قصه همچنان کش پیدا کند.

متاسفانه سازندگان فاصله‌ها برای درازتر کردن این مجموعه، از فرمولِ معروف "احمق فرض کن و کشش بده" استفاده می‌کنند. بالاخره این هم یک راه سریال‌سازی است. پس فعلا "دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم!"

این نوشته ادامه دارد...

فاصله‌ها (1) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (2) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (٣) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (۴) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (۵) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (6) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (7) را اینجا بخوانید
فاصله‌ها (8) را اینجا بخوانید

/ 1 نظر / 13 بازدید
بهار

http://cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-3573.html اين رو بخونين!!