جدال "وَر"ها

تقدیم به فرزاد

بعد از اینکه کتاب تمام شد، دوباره به طرح روی جلد آن نگاه کردم، به نظرم می رسید آن خیابان و آن درختها و آن شمشادها برایم آشنا هستند. بلافاصله به خودم گفتم: "حتما بوارده شمالی" است. بین شمشادها و زیر سایه درختها دنبال کلاریس گشتم اما کسی را ندیدم. دوست داشتم حالا که "چراغ ها را من خاموش می کنم" تمام شده، حداقل یک بار هم که شده کلاریس را ببینم.
* * *
"چراغ ها را من خاموش می کنم"، داستان کلاریس، زنی ارمنی است که همراه با شوهر و فرزندانش در آبادان و در خانه های سازمانی شرکت نفت زندگی می کند. داستان با ورود سرزده یک مهمان کوچک به آشپرخانه کلاریس آغاز و با مهاجرت پروانه ها تمام می شود.
کلاریس، در انجام امور خانه و خانواده همانند بسیاری دیگر از زنان خانه دار ایرانی است اما وی برخلاف اکثر این زنان، کمتر از آنکه با دیگران حرف بزند، با خودش حرف می زند و بیشتر از آنکه دیگران را مخاطب خود قرار دهد، مخاطب دیگران قرار می گیرد. حرف زدن کلاریس با خودش، در جدال میان "وَر"های متضاد ذهنش است. "وَر بدبین" ذهن کلاریس یک چیز می گوید و "وَر خوش بین" چیز دیگر. "وَر مهربان" سعی می کند او را آرام کند و "وَر ایرادگیر" سعی می کند مچش را بگیرد. یک وَر ذهنش او را مواخذه می کند و وَر دیگر تشویق می کند.
کلاریس که مثل اکثر زنان خانه دار ایرانی، بیشتر زمان عمرش را برای دیگران زندگی می کند، در میانه های داستان کمی از این وضع خسته می شود: "فکر کردم تا حالا چند بار عصرانه درست کرده ام؟ چند بار ناهار؟ چند بار شام؟"، "تا حالا چه کسی کاری را فقط برای من کرده؟ خودم در سی و هشت سالگی چه کاری را فقط برای خودم کرده ام؟"، "چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمی پرسید تو چی می خواهی؟"
کلاریس پس از اینکه به اوج خستگی و پریشانی رسید، برخلاف اکثر داستانها و فیلمهای فمینیستی دست به انقلاب و سرکشی نزد و "چراغ ها را من خاموش می کنم" را به سمت شعاری شدن و ایده آلیستی شدن نبرد. کلاریس وقتی به آرامش می رسد که آدمهای اطرافش، خواهرش، پسرش، مادرش، نینا و بقیه به آرامش می رسند و همه این اتفاقها زمانی رخ می دهد که تنها کسی که کلاریس را درک کرده بود، همچون یک پروانه مهاجرت کرده است.
* * *
زویا پیرزاد نام داستانش را هوشمندانه انتخاب کرده است؛ "چراغ ها را من خاموش می کنم." در این نام، یک سادگی مدبرانه نهفته است. زنی که دیرتر از همه اعضای خانواده به بستر می رود و آخرین کسی است که چراغ ها را خاموش می کند. پیرزاد این نام را با ظرافت و وسواس زنانه اش، به وسیله یک موچین از دل داستان بیرون کشیده و معماگونه پیش چشم ما می گذارد. جا دارد به احترام این انتخاب دلنشین و به احترام کل داستانی که در هوای شرجی آبادان روایت شده است، پیرزاد را تحسین کرد.
* * *
نویسنده "چراغ ها را من خاموش می کنم" عادت ندارد همه موقعیتها، رفتارها، آدمها و روابط بین آدمها را مثل مادربزرگهای قصه گو برای خواننده روایت کند. او قدرت نویسندگی اش را در معرفی همین مولفه های داستانش نشان می دهد:
- پیرزاد تا قبل از جدی و علنی شدن مشکلات آرمن و امیلی، نشانه های ظریفی از بی توجهی مادر به پسر را نشان می دهد؛ آنجا  که امیل سیمونیان دستان کلاریس را در اولین ملاقات می بوسد، کلاریس که دستپاچه شده به خودش می گوید "آرمن انگار حواسش نبود. فرصت نشد فکر کنم حواسش کجاست"، یا آنجا که المیرا سیمونیان از پشت تلفن اجازه داد امیل و امیلی، شام را پیش خانواده آیوازیان بمانند، کلاریس شادی دوقلوها و حتی معصومیت امیلی را دید اما "پشتم به آرمن بود و ندیدم خوشحال شد یا نه." این مقدمه چینی های نهفته در عمق داستان، سبب می شود خواننده پس از رو شدن نامه آرمن و امیلی شوکه نشود و پسر خانواده را درک کند.
- نویسنده سعی می کند به جای اینکه شخصیتهای داستانش را از موضع یک راوی معرفی کند، آنها را با رفتارهایشان معرفی کند. برای نمونه او هرگز نمی گوید مادر کلاریس چطور زنی است اما خواننده با خواندن عکس العملها و حرفهای آرشالوس وسکانیان، به خوبی با وی آشنا می شود. یکی از بهترین موقعیتهایی که خواننده با مادر کلاریس بیشتر آشنا می شود، غذاخوری باشگاه گلستان است؛ آنجا که این زن دو، سه مورد اظهار نظر در مورد دیگران می کند: "خیلی هم زن و شهوهر خوبی اند... خانه زندگیشان از تمیزی برق می زند"، "مانیا لنگه ندارد. با این همه گرفتاری باید خانه اش را ببینی. همیشه جمع و جور و مرتب. عین دسته گل. به این می گویند زن"، "وقتش کجا بود؟ شش ماه بیشتر است پرده اتاق خوابها را نشسته."
- نویسنده در معرفی شخصیت کلاریس هم هرگز نمی گوید که او زن مودب و باوقاری است اما در داستانی که اکثر آدمها مثل همه ماها به راحتی پشت سر دیگران حرف می زنند، او کمتر چنین کاری را می کند. مودب بودن کلاریس همچنین در واکنش به سخنان دیگران هم در ذهن خواننده نقش می بندد؛ به خصوص زمان هایی که در مقابل المیرا سیمونیان و مادر خودش اعتراض می کند که چرا به آشخن و امیل گفته اند "زنکه" و "مرتیکه"!
* * *
با اینکه "چراغ ها را من خاموش می کنم" داستان کوتاهی نیست اما هیچ اثری از روده درازی و زیادنویسی هم در آن دیده نمی شود. به نظر می رسد که حجم داستان در استانداردترین میزان ممکن قرار دارد. پیرزاد برخلاف دیگر نویسندگان هم دوره اش، خواننده را بی دلیل وارد ماجراهای زائد نمی کند و از هر بهانه ای برای کش آوردن داستانش استفاده نمی کند؛ وقتی کلاریس کتاب هدیه امیل را باز می کند و می خواند، اصلا خواننده متوجه گذشت زمان نمی شود و این گذشت زمان در یک "چشم به هم زدن" هنر پیرزاد را نشان می دهد که چطور خواننده اش را اسیر جزئیات غیرضروری نمی کند. نویسنده آن زمان هم که کلاریس کتاب "لرد فونتلروی کوچک" را برای خواندن در دست می گیرد، کلیات کتاب لرد را در جزئیات داستان خودش، چنان قاطی می کند که حوصله خواننده از شنیدن ماجراهای لرد فونتلروی سر نرود.
* * *
"چراغ ها را من خاموش می کنم"، خیلی آرام و متین تمام می شود؛ پایانی دلنشین. "به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر"
* * *
وقتی کلاریس به خودش گفت: "آرتوش خیلی خودخواه است. خیلی خودخواه"، یاد خودم و مهروش افتادم. فکر کنم باید "چراغ ها را من خاموش می کنم" را دوباره بخوانم. شباهتهای زیادی بین من و آرتوش و مهروش و کلاریس وجود داشت که بد نیست دوباره به آنها دقت کنم.

 

مطلب مرتبط:

"بس که ما مردها خریم"؛ مروری بر رمان عادت می کنیم، رمان دیگری از زویا پیرزاد

/ 6 نظر / 14 بازدید
آذر

قرائت جالبی از داستان زنانه "چراغها را من خاموش می کنم" داشتی. یک قرائت مردانه. که البته طبیعی هم هست. در مجموع خوب شیرین نوشتی اما تا اینجاش دو اشتباه بزرگ مرتکب شدی که از همان قرائت مردانه منشا می گیرد: 1- نوشتی "برخلاف اکثر این زنان، کمتر از آنکه با دیگران حرف بزند، با خودش حرف می زند" باید به عنوان یک مونث این را بهت بگم که اکثر زنان همانقدر که با دیگران حرف می زنند بیشترش را با خودشان حرف می زنند که اغلب اوقات شاید این حرف زدن نوعی جدال باشه. جدال با خودشون. 2- نوشتی " کلاریس که مثل اکثر زنان خانه دار ایرانی، بیشتر زمان عمرش را برای دیگران زندگی می کند". این واقعیت تلخ را باید بدونی که زندگی کردن برای دیگران محدود به زنان خانه دار نیست. تااااازه شاید بشه گفت زنان شاغل بیشتر از زنان خانه دار برای دیگران زندگی می کنند. این واقعیت تلخ بخش اعظمی از موضوع جدال میان هر زن با خودش است. جدالی که معمولا هم به نتیجه نمی رسد. و ... داستان زندگی هر زن با خودش مفصل تر از این حرفهاست حتی اگر هزاران داستان مثل این نوشته شود هنوز حرفهای خودمانی وجود دارند که فقط میان یک زن و خودش

محمد

از خوندن نقد لذت می برم و این نقد واقعا بی نظیر بود. لذت بخش ترین بخشش برام نظرت در مورد انتخاب اسم کتاب بود... وسوسه شدم باز بخونمش و توی دنیای داستانش زندگی کنم...

سارا

کتاب را دو یا سه سال پیش خوندم و ازش لذت بردم. با شما موافقم؛ کتاب ساده و دل نشینی است. بهتون خوندن دو تا کتاب را پیشنهاد می کنم (اگه تا حالا نخونده باشین، البته نویسنده هاشون خارجی هستند): 1-دفترچه ممنوع / 2- وانیل و شکلات (راستی شما یه نقد خیلی قشنگ هم در مورد رمان "عادت می کنیم " نوشته بودید؛ یادش به خیر)

اميد

خيلي كتاب فوق العاده اي است. خوبم درباره اش نوشتي. راستش زن اين قصه براي من خيلي ستودني است." جمع مي كند" ؛ جمع كردني كه فقط از زن هاي ايراني بر مي آيد. هر چند ، چند سالي است كه دوست دارم " چراغ ها را من روشن نگه دارم".

سروش

سلام. این کتاب رو تقریبا تا نصفه خوندم ؛ ولی چون اصلا کشش داستانی نداشت کنارش گذاشتم. اینو هم بگم که شخصیتهای "چراغ ها را من خاموش می کنم" تا حدود زیادی گرته برداری از شخصیتهای "سووشون" سیمین دانشور است. اگر سووشون را خوانده باشید می بینید ، "کلاریس" کتاب خانم پیرزاد درست مثل "زری" است ، "کلاریس" هم مثل "زری" یک پسر نوجوان و دو تا دختر دوقلو دارد ، و اتفاقا شخصیت "آرمن" داستان خانم پیرزاد درست مثل "خسرو" سووشون است و خب ، دو تا دخترها هم در چراغ ها را من خاموش می کنم دقیقا همان نقشی را بازی می کنند که در سووشون بر عهده دارند. با همه اینها زبان داستانی خانم پیرزاد را دوست داشتم. به هر حال مطلب جالبی بود ، ممنونم.

هايدي

سلام..این کتاب رو دو سه سال پیش خونده بودم و دوست هم داشتم..خیلی مناسب خانم هااست