تلخی شادی

تقدیم به سمیه

"تلخی را فرو می دهم."
رمان "نگران نباش" با این جمله تمام می شود.
چه کسی "تلخی را فرو" می دهد؟
شادی؛ راوی داستان.
"شادی، تلخی را فرو می دهد!"
این جمله شاید سرنوشت نسلی است که در "نگران نباش" بخش کوچکی از زندگی شان روایت می شود. نسلی که قرار بود شاد باشند و شادی کنند؛ نسلی که به امید شادی به دنیا آمد؛ به امید شادی مدرسه رفت و درس خواند؛ به امید شادی تلویزیون نگاه کرد؛ به امید شادی دانشگاه و سربازی رفت؛ به امید شادی ازدواج کرد و به امید شادی ... اما همین نسل این روزها چیزی جز تلخی برای فرو دادن ندارند.


* * *

"نگران نباش" خیلی سریع شروع می شود و خیلی سریع پیش می رود. شیوه روایت داستان به طرز نگران کننده ای سریع است. وقتی صفحه ها را یکی پس از دیگری ورق می زنی، بیش از آنکه فکر کنی در حال خواندن یک رمان هستی، تصور می کنی یک فیلم مستند اجتماعی را می بینی که با دوربین هندی کم و بدون سه پایه گرفته شده است. دوربینی که در یک خانه دو طبقه مدام از این اتاق به آن اتاق می رود و روی چهره آدمها متوقف می شود و تصویرهای کلوزآپ می گیرد. البته "نگران نباش" هرچه که جلوتر می رود، خواننده هم به سرعت داستان عادت می کند و با کنار گذاشتن نگرانی هایش همراه با شادی، وارد خیابان شریعتی می شود و با او تا انتها ادامه می دهد. یکی از جذابیت های "نگران نباش" همین سرعت روایت داستان توسط راوی است. خواننده برخلاف سایر داستان های کلاسیک که در همان فصل اول با شخصیتهای کلیدی آشنا می شود و به روابط بین شخصیتها پی می برد، در این کتاب هرچه که جلوتر می رود با "نام"ها و روابط آنها آشنا می شود. شاید به خاطر همین سبک روایت است که وقتی کتاب تمام می شود، خواننده چندان بدش نمی آید که فصل اول کتاب را دوباره بخواند.


* * *

"آبرو ندارید. ادب ندارید. تربیت ندارید..." پیرمرد اتوکشیده ای که حداقل به اندازه دو نسل با "مودُم اسبی" اختلاف سن دارد، این چنین به پسر جوان واکنش نشان می دهد و این همان تصویری است که اکثر نسل صفری ها و نسل اولی ها از نسل سومی ها  در ذهن دارند.
"نگران نباش" بدون اینکه وارد فاز شعاری و تربیتی و اخلاقی شود، به آنچه که جامعه شناسان "شکاف بین نسلی" می خوانندش پرداخته است. پیرمرد معترض و مامان ملوک و جناب سرهنگِ صاحب خانه نمادی از نسل دو دهۀ اول قرن حاضر تقویم شمسی هستند؛ پروین و آذر و مینو که روزگاری همکلاس و هم رزم بودند نماد نسل دو دهۀ دوم قرن حاضر تقویم شمسی؛ و شادی و آرش و بابک و اشکان و سارا و مازیار و الهام و علی دِپ و سیامک و شهناز و پسرهای مونگرویی و دخترهای فنچی هم نماد نسل دو دهۀ سوم قرن حاضر تقویم شمسی هستند.
"نگران نباش" اوضاع این سه نسل را در بستر شهر تهران و زیر سایه سنگین یک زلزله روایت می کند؛ زلزله ای که تهران سالهاست در انتظارش صبح ها را به شب و شنبه ها را به جمعه و بهارها را به زمستان می رساند. غافل از اینکه زلزله ای پنهان همچون قورباغه های شادی، در رگهای شهر در حال ویران کردن آدمها و روابطشان است.


* * *

"مهسا محب علی" در توصیف نسل سومی ها نه تندروی کرده و نه کندروی؛ محب علی آنجا که "مودُم اسبی" موتور را از زنجیر دور باغچه پیرمرد اتوکشیده رد می کند یا آنجا که آرش بدون بستن در دستشویی عمل "شاشیدن" را انجام می دهد، بخشی از خصوصیتهای شاخص شخصیتی نسل سومی ها را نشان دهد اما نویسنده فراموش نمی کند که این نسل خصوصیتهای دیده نشده شخصیتی دیگری هم دارد. آنجا که "مودُم اسبی" با نگاهی نگران و مهربان خودش را برای جدا شدن از شادی آماده می کند یا آنجا که آرش، گلین خانم را توی آن اوضاع بلبشو می نشاند پشت موتورش و می آوردش سعدآباد "حال کنه"، نیمه دیگر شخصیت نسل سومی ها با ظرافت به تصویر کشیده می شود.

 

* * *


حکایت کوتاه محب علی از "معرکه آقاغلام"، داستان همین روزهای جامعه است که در نبود قانون ، قلدرها جوانها را طناب پیچ می کنند و دمر روی زمین می خوابانند و بالا سرشان رژه می روند و نعره می کشند. این روزها مردم منتظرند تا در فصل قانون، قلدرها به سرنوشت آقاغلام دچار شوند. محب علی در دو صفحه ای که معرکه آقاغلام و سرنوشتش را روایت می کند، هم خواننده اش را می خنداند، هم حسرت می دهد و هم امیدوار می کند. این دو صفحه بدجوری بوی داستانهای کوتاه جلال آل احمد را می داد. روحش شاد.


* * *


مهسا محب علی، در روایت کردن نسل سوم به زبان نسل سوم مهارت زیادی دارد؛ "باز امروز قرصاتو پشت و رو خوردی؟"، "شنیدن چُس ناله های این بچه پول دارهای نُنُر هم حالی دارد ها!"، "یک گله پسر و دختر فنچی از خیابان دربند بیرون می آیند"، "همان پسر مونگرویی است"، "فکر کردم از این ترنسفر مرنسفریایی"، "پسرها قهقهه های شیشکی می زنند"، "چهارتا دود بگیر حلّه". این مهارت هرچند داستان را مهیج و شیرین می کند اما کمی خواننده های ناآشنا با ادبیات مخفی نسل سوم را به دردسر می اندازد؛ دردسری که زیاد هم ناراحت کننده نیست.

/ 3 نظر / 15 بازدید
دوست

متشکرم. لذت بخش بود.

آذر

خوب نوشتی من که تصمیم دارم اون کتاب را دوباره بخونم.