امام، من و ... جماران

من و همه آنهایی که مثل من برای اولین بار وارد حسینیه می‌شدند، با تعجب متواضعانه‌ای، نزد خود زمزمه می‌کردیم: "چه جای کوچکی است."
خیلی سریع تصاویری که در همه این سالها از این حسینیه در تلویزیون دیده بودم در ذهنم نقش بست. شنیده بودم که حسینیه خیلی کوچک است اما اصلا باور کردنی نبود که رهبر یک ملت و یک انقلاب چنین حسینیه کوچکی را برای دیدارهای عمومی‌اش انتخاب کرده است. نمی‌توانستم به سکویی که امام همیشه روی آن می‌نشستند، نزدیک شوم اما بالاخره پس از گذشت دقایقی به خودم جرات دادم و جلوتر رفتم. سادگی بیداد می‌کرد. رفتم و در گوشه حسینیه ایستادم؛ همان جایی که چهره‌های شاخص نظام در زمان سخنرانی‌های امام می‌نشستند و به دیوار سرد حسینیه تکیه می‌زدند. باور اینکه در چنین جایی ایستاده‌ام سخت بود.
* * *
امروز رفتیم جماران. از آن شب وحشتناک که نتوانستیم وارد حسینیه جماران شویم، با خودم عهد کردم، یک روز می‌آیم و در آرامش محله امام را می‌بینم. از بچگی دوست داشتم جماران را ببینم. هنوز گفتگوهای کودکانۀ من با بابام در مورد جماران و خانه امام را به خاطر دارم. امروز 15 خرداد بود و به نظرم رسید، بهترین زمان برای رفتن به جماران همین امروز است.
با دلهره وارد خیابان یاسر شدیم و مسیر سربالایی خیابان را تقریبا تا انتها رفتیم. در ابتدای خیابان نیروهای پلیس در حالت نیمه‌آماده باش استقرار یافته بودند، در میانه کوچه هم تعداد دیگری پلیس حضور داشتند و همین مساله من را از برخوردی که با ما می‌شود نگران کرده بود. به خاطر همین نگرانی از کوچه‌ای که به نظر مسیر اصلی رفتن به جماران بود، گذر کردیم تا مورد بازخواست قرار نگیریم. در انتهای خیابان یاسر کوچه‌ای بود که به پایین برمی‌گشت. از آن کوچه پایین آمدیم و با همان نگرانی که حالا بیشتر هم شده بود، در مسیر اصلی قرار گرفتیم. عده دیگری هم که بعد فهمیدیم از مشهد آمده‌اند، از همان ورودی اصلی به سمت جماران در حرکت بودند. خودمان را بین دسته‌های فاصله‌دار آنها قرار دادیم تا کمتر به ما مظنون شوند. نمی‌دانم چرا برای دیدن حسینیه جماران این‌قدر نگرانی و ترس داشتم؟
* * *



پشت حسینیه جماران، یک کوچه کوتاه و باریک است که به در کوچکی با پلاک 1 منتهی می‌شود. سرباز جوانی که محاسن کم‌پشتی داشت، در نزدیکی ورودی کوچه ایستاده بود. با همان نگرانی که حالا کمتر شده بود، از او سئوالی پرسیدم که جوابش را می‌دانستم؛ "اینجا خانۀ امام است؟"
پسر مؤدب و گرمی بود. با صمیمیتی که می‌خواست از ابهت نظامی‌اش کم نکند، جواب داد: "بله."
در خانه کاملا باز بود. پرسیدم: "می‌توانیم وارد شویم؟"
گفت: "بله." خواست لطفی کرده باشد؛ ادامه داد: "عکس هم می‌توانید بگیرید."
نزدیک در ورودی خانه، یک تابلوی برنزی نصب شده بود که تاریخچۀ خانه امام روی آن حک شده بود. جالب‌ترین نکته تابلو این بود که امام ماهیانه هشت هزار تومان به صاحبخانه که آقای امام‌جمارانی بوده‌اند، اجاره پرداخت می‌کردند.
قبل از ورود به خانه، این حس را داشتم که دارم وارد یک معمای بزرگ می‌شوم. تا ثانیه‌ای دیگر در ذهنم از خانه‌ای پرده‌برداری می‌شد که بزرگترین تصمیمات یک انقلاب بزرگ در آن گرفته شده است؛ خانه‌ای که موثرترین چهرۀ سیاسی صدسال اخیر ایران در آن زندگی کرده و دنیای پیرامونش را تحت تاثیر قرار داده. من در آستانۀ دری قرار داشتم که در روزگاری نه‌چندان دور، گذشتن از آن افتخار بزرگی برای بزرگترین سیاستمداران ایرانی محسوب می‌شد.
از دالان کوتاهِ ابتدای حیات که گذر کردم باز همان زمزمه بهت‌آلود تکرار شد: "چه جای کوچکی است." البته این بار زمزمه نبود؛ یک فریاد فروخورده بود. باور اینکه خمینی در چنین خانه‌ای زندگی می‌کرده خارج از توان من بود. سادگی خانه، پا و عقل هر بیننده‌ای را از کار می‌انداخت؛ حیاتی که به زحمت به پنجاه متر می‌رسید، ایوانی باریک و محقر، باغچۀ کوچکی که تازه آب داده شده بود و دری که به حسینیه باز می‌شد. پله‌هایی با شیب ملایم، کف حیات را به ایوانی می‌رساند که درها و پنجره‌های جنوبی خانه به سمت آن باز می‌شدند. برای پیدا کردنِ خاطره‌هایی از بمباران‌های وحشیانۀ زمان جنگ کافی بود، به شیشه‌های اتاق نشیمن امام نگاهی بیاندازیم. چسب‌های پهنی که برای محافظت شیشه‌ها به شکل ضربدر روی آنها چسبانده می‌شدند، هنوز خودنمایی می‌کردند. درها و پنجره‌ها بسته بودند و بازدیدکنندگان با حائل کردن دستانشان، از پشت شیشه به اتاق امام نگاه می‌کردند. هنوز نعلین امام آنجا بود. همان مبل ساده که همیشه با یک پارچه سفید پوشیده شده بود، همان آینه گردی که همیشه بالای سر امام بوده، همان میکروفن پایه بلند، همان زیرپایی سورمه‌ای رنگ، همان کتاب‌های چیده شده در طافچه و همان ... همه چیز مثل روزگاری که امام در این اتاق میزبان سران مملکت بود، چیده شده‌اند. تنها جای آدمها خالی است وگرنه همه چیز به همان شکل سابق در آرامشی عجیب باقیمانده‌اند. 
* * *
از کوچه، پس‌کوچه‌های جماران که برمی‌گشتیم، به این فکر می‌کردم که همه مخالفان و موافقان امام، همه منتقدان و پیروان امام و همه دشمنان و دوستداران امام برای شناختن او باید حتما یک سر به جماران بزنند. باید بیایند و ببینند پیرمردی که در زمستانی آمد و در بهاری رفت، کجا و چگونه می‌زیسته است.
اعتراف می‌کنم که امروز خمینی را از نو شناختم.

/ 3 نظر / 3 بازدید
محسن

اتفاقا دیروز برنامه جالبی از همین جایی که رفتی پخش شد. برنامه جالبی که در تمام این سال ها نمونه اش از تلویزیون پخش نشده بود. تاریخچه محله جماران, تاریخچه خانه امام, اینکه اصلا چه شد که امام به این محله و به این خانه آمد, آن درخت با عمر 800 ساله که یکجورایی نماد محله جماران است, حرف های قدیمی های محل, داستان ساخت آن بیمارستان در چند متری خانه امام, آدم های معمولی محل که روزی باورشان نمی شد که رهبر ایران با آنها همسایه شود و همان هایی که تا آخرین لحظات عمرش با او بودند و .... از همه اینها در این برنامه گفته شد. نکته جالب آن هم صدای منوچهر والی زاده به عنوان گوینده در برنامه بود که به خوبی روی سبک نسبتا جدید این مستند نشسته بود. من هم با این حرفت موافقم: ه این فکر می‌کردم که همه مخالفان و موافقان امام، همه منتقدان و پیروان امام و همه دشمنان و دوستداران امام برای شناختن او باید حتما یک سر به جماران بزنند.

آذر

به نظر من توی اون کوچکی یک عظمت خاص بود. یک چیزی توی جماران هست که تا از نزدیک نبینی نمی فهمی اش. یک روحی برش حاکمه که آدم را می گیره. و در تایید صحبت محسن اینکه همون مستند یکی از دلایلی بود که باعث شد ما بریم جماران. موافقم که یکی از جالب ترین برنامه هایی بود که اخیر از تلویزیون پخش شده. دلیلش هم این بود که این مستند را شهرداری تهیه کرده بود نه صدا و سیما. وگرنه اونها گند می زدن بهش.

الهه د

فکر نمی کردم اینقدر بتونه جالب باشه...اگه یه وقت فرصتش پیش بیاد به توصیه ای که در پاراگراف آخر متنتون نوشتید عمل می کنم...