"یکی، هیچ‌کس، صدهزار"؛ ناتمام

از بچگی عادت نداشتم کتابی را که شروع کرده‌ام نیمه‌کاره رها کنم؛ یا حتی فصلی از آن را نخوانم و بپیچانم.
از اکرم چهارجلد کتاب کوچک قرض گرفتم که از بد اتفاق اولین آنها " یکی، هیچ‌کس، صدهزار" نوشته لوئیجی پیراندللو بود. خواندن کتاب برایم خیلی سخت بود. هرچه می‌کردم سرعتم زیاد نمی‌شد؛ انگار داشتم یک کامیون را همراه با بارش می‌کشیدم. راستش را بخواهید چند بار در زمان خواندن کتاب خوابم برد؛ اتفاقی که برای من بسیار بسیار نادر است.
با اینکه کتاب 145 صفحه بیشتر نبود اما امید نداشتم بتوانم آن را تمام کنم. متن کتاب اصلا به حال و هوای امروز نمی‌خورد. یک بار که از غریب بودن متن خسته و کلافه شده بودم، به صفحه ورودی کتاب مراجعه کردم تا ببینم کتاب در چه سالی چاپ شده؟ با کمال تعجب دیدم 1387. وقتی کلمه‌ها و جمله‌ها را به سختی و با مشقت می‌خواندم بیش از آنکه محتوای کتاب من را درگیر کند، این سئوال‌ها ذهنم را مشغول می‌کرد که چرا ناشر این کتاب را چاپ کرده است؟ اصلا این متن کسل‌کننده و کند و سرد چه ارزشی داشته که بهمن فرزانه برای ترجمه ان وقت گذاشته است؟ این کتاب چه داشته که اکرم 2700 تومان بابت ان پرداخت کرده است؟ چقدر بین سلیقه من با کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای فرق می‌کند؟ و...!
بارها تصمیم گرفتم خود را شر این کتاب رها کنم و سراغ سایر کتابها بروم اما آن عادت قدیمی اجازه چنین کاری را به من نمی‌داد. خواندن کتاب برایم همانند این بود که با سیم ظرفشویی صورتم را بشویم. روزهای بسیار سختی را می‌گذراندم.
علیرغم همه تلاشی که می‌کردم اما کتاب به نیمه نمی‌رسید؛ از سر عجز و در حالیکه کتاب برایم به یک وزنه تبدیل شده بود، سراغ شناسنامه کتاب رفتم؛ شمارگان: 2000 نسخه! یعنی 2000 نفر برای خریدن این کتاب پول می‌دهند و آن را می‌خوانند و لذت هم می‌برند؟ برایم باور کردنی نبود که 1999 نفر دیگر بتوانند این کتاب را تا انتها بخوانند و من نتوانم.
همین طور با خودم کلنجار می‌رفتم که چشمم به نوبت چاپ کتاب افتاد. با دیدن سال اولین نوبت چاپ کتاب، خیالم راحت شد و تازه فهمیدم چرا نمی‌توانستم با متن همراهی کنم. کتاب اولین بار در سال 1350 به چاپ رسیده بود و اکنون پس از 39 سال من خود را نادانسته محکوم به خواندن آن کرده بودم.

/ 0 نظر / 18 بازدید