فصل بازنشستگی

برای فرار از سرمای شدید خیابان، همین که تاکسی سرعتش را کم کرد، در را باز کردم و خزیدم توی صندلی جلو. با هیجان سلام کردم. دستامو به سرعت به هم می‌مالیدم تا کمی از حالت کرختی‌شان خارج شوند. هنوز جواب سلامم را از راننده نگرفته بودم که شروع کردم به گلایه کردن از سرمای خیابان. چند جمله‌ای که گفتم، زیر سنگینی سکوت راننده، ساکت شدم. زیرچشمی به او نگاهی کردم. خشکم زد. از بس هوا سرد بود و من از توقف این تاکسی در دل سیاه شب، خوشحال شده بودم که به راننده هیچ توجهی نکرده بودم.
راننده، پیرمرد چروکیده‌ای بود که حداقل 70 سال سن داشت. چشمان ریزش را به سیاهی جاده قفل کرده بود. انگار که نه انگار مسافر هیجان‌زده و سرماکشیده‌ای چون من را سوار کرده است. حاضرم قسم بخورم که اصلا صدای من را هم نشنیده بود. با سنگینی عجیبی ماشین را به پیش می‌راند. شک کردم که آیا اصلا متوجه مسیر من شده است؟ در طول مسیر، هرچند خیابان‌ها بسیار بسیار خلوت بود اما او هرگز از دنده سه بالاتر نرفت و با سرعتی که اقتضای سنش بود، رانندگی می‌کرد.
برانداز کردن سیما و ظاهر پیرمرد راننده، سردی هوا را به درونم برگرداند. غرق شدم در سئوال‌های بنیان‌برافکنی که آدم را از خودش بیزار می‌کند؛ چرا چنین مرد موقری باید با این سن و سال، در چنین ساعتی از شبانه‌روز، تاکسی براند؟ فرزندان و همسر او الان کجا هستند؟ یعنی او بعد از یک عمر کار و زندگی نتوانسته برای این روزهای کهنسالی خود، توشه‌ای بیاندوزد؟

*    *    *
جامعه شهری ایران از نظر تعداد جمعیت، در دهه‌های گذشته با شتاب چشمگیری در حال بزرگتر و بزرگتر شدن است. این جامعه به دلیل ویژگی‌های جمعیتی خود به زودی با تجربه جدیدی روبرو می‌شود که تاحدود زیادی ناشناخته و دردسرساز است. بالا رفتن سن جمعیت شهری، سبب می‌شود تعداد سالمندانی که نیازمند کمک و همراهی نسل جوان‌تر هستند بیشتر شود. در چنین شرایطی شتاب فزاینده زندگی شهری، مشغله‌های کاری و دغدغه‌های مالی نسل‌های جوان‌تر، گسست نسلی منحصر به فردی که در ایران بیداد می‌کند و از همه مهمتر آماده نبودن زیرساخت‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه برای زندگی بهتر و امیدوارانه سالمندان، تصویری نگران‌کننده از سال‌های پیش‌رو در مقابل ما قرار می‌دهد.
بر نهادهای برنامه‌ریز و متولی امور اجتماعی واجب است تا با برآوردهای علمی از ساختار جمعیتی کشور، شرایط ایده‌آل برای زندگی آرام سالمندان را فراهم کنند؛ سالمندانی که خشت‌های جامعه امروز را سال‌ها پیش با دست‌ها و گام‌های خود بنا کرده‌اند.

*    *    *
از تاکسی که پیاده شدم، هنوز مات و مبهوت بودم. تاکسی با همان آهستگی پیش رفت و در سیاهی شب محو شد. در حالیکه به مسیر دور شدن تاکسی خیره مانده بودم، از خودم پرسیدم: آیا پیرمرد باید تا صبح مسافرکشی کند؟

/ 0 نظر / 8 بازدید