سقوطِ دلقکِ مست

تقدیم به امید و لاله

واجب است به همه منتقدانی که "کافه پیانو" را به عنوان اثر برتر جایزه های ادبی، انتخاب کردند، و همچنین به همه خوانندگانی که سبب انتشار "بیست و دوباره" این کتاب شدند، احترام بگذارم اما ... راستش را بخواهید دلیل محکمی برای این جایزه ها و این استقبال نیافتم.
شاید دو دلیل اصلی موفقیت "کافه پیانو"، نام کتاب و فضای روایت ماجراهاست؛ کافه.
اگر یک خواننده ایرانی بخواهد "داستان خوانی" خودش را با "کافه پیانو" آغاز کند، کتاب اثری هیجان انگیز و خارق العاده به نظرش می رسد اما این کتاب برای "داستان خوان"های حرفه ای اثر چندان تاثیرگذار و شاخصی نیست.

* * *

"کافه پیانو" به همان حدی که نجابت ندارد، وقاحت دارد.
نویسنده پنداشته اگر از کلماتی که به قول خودش "نظام اخلاقی جامعه اخلاقی ما اجازه نمی دهد" استفاده کند، اثری جسورانه و متفاوت خلق می کند. کاربرد الفاظ رکیک و غیراخلاقی، نه تنها به دل خواننده نمی چسبد بلکه خاطر او را نیز مکدر می کند. نویسنده حتی این قدر باهوش نبوده که متوجه شود چنین عبارتهایی برازنده کتابی به نام "کافه پیانو" نیست. آنهایی که کافه پیانو را می خرند و می خوانند از خواندن و شنیدن چنین الفاظی اصلا لذت نمی برند. توصیف نویسنده از قرصهای مخدر (ص 94) و دهان دکتر کشیک بیمارستان (ص 221) دو نمونه کوچک از ابتذال نگاری در "کافه پیانو" است.
نویسنده همچنین با انتخابِ "جایی که کلید قفس صفورا به صورت اتفاقی در آن افتاده"، هم مبتذل بودن داستانش را اثبات می کند و هم بیمار جنسی بودن خودش را، به خصوص با آن توصیف دقیق که به نظر می رسد چیزی از صحنه سازیهای داستانهای پـورونـو کم نداشته باشد. این اتفاق البته در حاشیه آخرین ملاقات آقای نویسنده و صفورا هم تکرار می شود (ص 227).
همین نمونه هاست که "کافه پیانو" را از حد آثار فاخرِ ادبی دور می کند و سبب می شود با مرور زمان، نویسنده و کتابش به فراموشی سپرده شوند.

* * *

نویسندۀ "کافه پیانو" علاقه عجیبی به ترسیم تصاویر و لحظه های تهوع آور دارد. توصیف های دقیقی که نویسنده از "بالا آوردن" و "لبه پیپ" ارایه می دهد، نشانه هایی از میل و رغبت نویسنده است. آخرین کلمۀ آخرین پاراگراف صفحه 219 یکی از بسیار هنرنمایی های این چنینی نویسنده است.
چنین توصیف هایی ثابت می کند نویسندۀ "کافه پیانو" توانایی بالایی در "وقیح نویسی" و "متهوع نویسی" دارد.

* * *

"کافه پیانو" 266 صفحه است و خواننده تا صفحه 138، یعنی زمانی که از نیمه کتاب رد می شود، فقط و فقط روایتهای کسل کننده آقای نویسنده را می خواند. "کافه پیانو" تا قبل از صفحه 138 بسیار ناامیدکننده و کند پیش می رود. اما در این صفحه، داستان ناگهان به اوج می رسد و خواننده به وجد می آید؛ مثل فردِ خمار و خواب آلوده ای که ناگهان با یک ظرف آب سرد به هوش می آید.
متاسفانه آقای نویسنده در دنباله کتاب، از این فرصتِ دیرظهور استفاده نکرد و به انتظارِ خواننده چنانکه برانگیخته شده بود، پاسخ نداد. پوست اندازی شیطنت آمیز صفورا می توانست نیمه دوم کتاب را طلایی کند اما نویسنده نتوانسته و یا نخواسته که از این ظرفیت استفاده کند. به همین دلیل نیمه دوم هم خیلی زود همانند نیمه اول، کسالت بار، خسته کننده و کند می شود.
جالب اینجاست که علی، دوست آقای نویسنده، هم به وی گفته که "کافه پیانو" تا فصل چهارده "حوصله سر بر" است.

* * *

یکی دیگر از هنرهای غیرکاربردی آقای نویسنده، توصیف دقیق و موشکافانه اجسام است. خواننده یکی، دوبار که می خواند نویسنده با چه دقت و مهارتی فنجان و فندک و صندلی را توصیف می کند، به وی آفرین می گوید اما همین که متوجه می شود قرار است حجم قابل توجهی از کتاب به این توصیفها اختصاص پیدا کند، عصبی می شود؛ "سیگارش را گذاش لای گیره یک زیرسیگاری فلزی که من مثلش را هیچ کجا ندیده بودم. طوری که باید سیگارت را از فیلتر، فشار می دادی توی یکی از گیره هاش تا بتواند نگهش دارد. تا اگر یک وقتی گذاشتی رفتی و پاک یادت رفت که ..." یا "از این آویزها که یک مشت مهره های رنگیِ شیشه ای کوچک و بزرگ از توی یک تعدا  نخ شیشه ای بلند رد شده اند و مجموعا از یک جایی آویزان می شوند. و تو برای اینکه بتوانی بشوی، باید با پشت دستت یک تعدادشان را بدهی کنار تا راهی برای خودت باز کنی. از همین ها که من هیچ وقت نفهمیدم چه قشنگی ای دارندکه توی هر خانه ده دوزاده تا ازشان آویزان است. یعنی ..."

* * *

آقای نویسنده خواسته یا ناخواسته وقت خوانندگان را بیهوده تلف می کند. خواننده مجبور است، در کنار روایت های کسل کننده داستان، روایت ماجراهایی که اصلا رخ نداده و تنها دنباله ذهن ورّاج نویسنده است، را هم تحمل کند. ماجراهای "پستچی" و "قناری مرده" از آن دست روایتهایی ست که بدون تاثیرگذار بودن در اصل داستان، به خواننده تحمیل شده است.

* * *

کلینت ایستوود، منچستر یونایتد، مجله ساینس، فیلم غریزه اصلی، کافه کنج، شان پن، سایمون لبون، سیگار مارلبرو، لباسشویی وستینگ هاوس، فیلم آخرین قلعه، داستان دل سگ، چای لیپتون، جارو برقی پارس خزر، اسکاچ برایت، ساعت وست اندواچ، اسپرسوساز دلونگی، شریف لنکرانی، کندیس برگن، جرمی برت و صدها نام و نشان و برند دیگر!
"کافه پیانو" پر است از این نامها. نامهایی که نویسنده ردیف کرده تا به مخاطب خودش فخر بفروشد که من چه کتابهایی را خوانده ام، چه فیلمهایی را دیده ام، چه موسیقی هایی را شنیده ام، چه هنرپیشه ها و نویسنده هایی را می شناسم، چه مارکهایی را مصرف می کنم. این تکرار نامها و برندها هم خیلی زود جذابیتش را از دست می دهد و خواننده از یک جایی به بعد طاقت دیدن کلمات بولدشدۀ متن را که اتفاقا برای تحقیر او بولد شده اند را ندارد.

* * *

با یک تحلیل محتوای ساده، پی می بریم که اگر کلمه های مبتذل و تهوع آور "کافه پیانو" حذف شوند، اگر توصیفهای غیرضروری از اجسام از "کافه پیانو" حذف شوند، اگر روایت ماجراهایی که رخ نداده اند از "کافه پیانو" حذف شوند، اگر فخرفروشی های نویسنده با نامها و مارکها و برندها، از "کافه پیانو" حذف شوند، از 266 صفحه کافه پیانو شاید حدود 66 صفحه باقی بماند.
یاد  مثلِ "آفتابه و لگن هفت دست، شام و ناهار هیچ چی" افتادم.

* * *

به قول نویسندۀ "کافه پیانو" هر رمانی یک جمله طلایی دارد. طلایی ترین جملۀ "کافه پیانو" از هانریش بل عاریه گرفته شده؛ "یک دلقک مست زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند."
پس از خواندن "کافه پیانو" به این نتیجه رسیدم که هر وقت "با یک گل، بهار شد"، آقای نویسنده هم با "کافه پیانو" داستان نویس می شود.
این کتاب یک اتفاق ساده بود که افتاد و تمام شد. چنانچه دیدیم که خود نویسنده هم با رفتار و بیانِ بهاری اش، زودتر از آنچه انتظارش می رفت، پایان خودش را اعلام کرد.

/ 4 نظر / 4 بازدید
بهار

من نصف كتاب كافه پيانو رو هم نتونستم بخونم

احسان اله

باورم نمی شه که سیاوشون در لیست لینک هات نیست برادر!

امید

ای ول.... تا حالا تقدیم نشده بودم(:

داریوش

لحن و ادبیات شما در نوشتن نقدی بر این کتاب برای من که اصلن آن را نمیشناختم بیشتر مشوقی بود برای خواندنش. دست شما درد نکند. نویسنده احتمالن ممنون میشود از شما.