از آخر شروع کنید بهتر است!

"و پروردگار گفت: بگذار روشنایی باشد"
* * *
بعد از زجری که بابت کتاب "یکی، هیچ‌کس، صدهزار" کشیدم، تنها مرهم "نغمه غمگین" سلینجر بود.
این مجموعه داستان را امیر امجد و بابک تبرایی به زیبایی و شیوایی هنرمندانه‌ای ترجمه‌اند. نمی‌دانم این پیشنهاد که کتاب را از آخرین داستان شروع کنید، چقدر با نظر مترجم‌ها و ناشر کتاب همخوان است اما اگر من بخواهم دوباره این کتاب را بخوانم حتما از آخرین داستان که هم‌نام کتاب – نغمه سنگین- است شروع می‌کنم. این داستان به نظر من پرافت و خیزترین داستان کتاب است.
می‌توانم یک توصیه دیگر هم بکنم؛ اول "یادداشت‌های شخصی یک سرباز پیاده‌نظام" را بخوانید. این داستان کمی دست سلینجر را برای خواننده روشن می‌کند. او شخصیت‌ها را خلق می‌کند و در نهایی‌ترین لحظه، ضربه‌اش را با رونمایی از رابطه شخصیت‌ها وارد می‌کند. این اتفاق یک بار دیگر در "برو ادی رو ببین" هم می‌افتد.
"دختری که می‌شناختم" هم از آن داستان‌های عاشقانه‌ای است که می‌توان از منظر جامعه‌شناسی جنگ به آنها نگاه کرد. عشق سوخته‌ای که در زیر چکمه سربازان، گم می‌شود و... تمام!
* * *
از اکرم بابت این کتاب هم متشکرم.

/ 2 نظر / 12 بازدید
مهدی سوداگران

وسلینجر چه خوب آموخت که زندگی را باید از آخر خواند وشاید برای این تجربه ارزنده اش بود که کسی نتوانست راست زندگی نامه اورا ثبت کند...حتی دادگاه...روحش شاد وتنهاییش گوارای نبوغش