نوبت‌های دورافتاده

دکمه دستگاه نوبت‌دهی را فشار دادم؛ غیـــــــــژ یک کاغذ آمد بیرون. شماره روی کاغذ 693 بود. به تابلوی شماره‌های اعلام‌شده نگاه کردم. شوکه شدم؛ 505. یعنی 187 نفر جلوتر از من، در نوبت بودند.
گفتم: بی‌خیال قولی که برای واریز پول دادم بشم و برم دنبال یک بهانه بگردم؟
جواب دادم: نه. آخر سال است و مردم روی پول‌شان حساب باز کردند.
گفتم: سریع بپرم سوار یک تاکسی و بروم شعبه بلوار؟
جواب دادم: نه. اونجا هم همین است. ضمن اینکه زمان رفتن و برگشتن هم بهش اضافه می‌شود.
گفتم: بروم کارت به کارت کنم
جواب دادم: نه این حجم پول را نمی‌شه با کارت جابه‌جا کرد.
گفتم: ...
هر طوری که حساب کردم دیدم راهی نیست تا اینکه ...
گفتم: همیشه آدم‌‌هایی هستند که وقتی می‌بینند باید زمان زیادی در نوبت بایستند برگه‌ای را که "دستگاه محترم نوبت‌دهی" به آنها می‌دهد، به گوشه‌ای پرت می‌کنند و از بانک خارج می‌شوند. اگر بتوانم یکی از این نوبت‌های دورانداخته‌شده را پیدا کنم، محشر است.
راه چاره را پیدا کرده بودم. بدون اینکه جلب توجه کنم، اطراف "دستگاه نوبت‌دهی" قدم زدم و با آرامش کامل چندتا نوبت که آن اطراف بود را وارسی کردم؛ چیز مناسبی پیدا نکردم؛ نوبت‌ها حول و حوش 300 بود و سوخته شده بود. از بانک زدم بیرون و پیاده‌روی جلوی بانک را در هر دو طرف با دقت اما با وقار و آرامش کامل پیمودم. سه نوبت خوب پیدا کردم که به ترتیب بهتر و بهتر شدند؛ اولی 632 بود، دومی 613 و سومی 577.
برگشتم توی بانک و منتظر ماندم.
بالاخره بعد از حدود 50 دقیقه و البته یک مرتبه اعتراض به رئیس شعبه که "آقا این چه وضعیه؟" نوبت من شد؛ شماره پانصد و هفتاد و هفت به باجه دو!
کارم را که انجام دادم تصمیم گرفتم دو برگه نوبتی را که در دست دارم به دو نفر بدهم تا این شب عیدی یک حالی کرده باشند. یکی از برگه‌ها را به مردی دادم که می‌گفت وقتی بی‌مسئولیتی کارمندان شعبه را دیده به واحد نظارت آن بانک زنگ زده و گله کرده است. بعد از من وارد بانک شده بود و فکر کنم نوبتش حدود 710 بود. برگه 613 را که دید، خیلی ذوق کرد و تشکر.
چشم دواندم تا در میان سایر حاضرین در بانک یک نفر دیگر را پیدا کنم تا برگه 632 را به او بدهم اما کسی که به نظرم جذاب بیاید را نیافتم. البته می‌خواستم این کارم تابلو نباشد و جلب توجه هم نکنم. داشتم از بانک خارج می‌شدم که دیدم یک پسر با کلافگی به ساعتش و نوبتی که تازه از دستگاه گرفته، نگاه می‌کند. بیرون بانک به سمتش رفتم و بی‌مقدمه برگه را به او دادم و گفتم: برو حال کن.
چشمانش برق زد و گفت: دمت گرم! برگه خودش حدود 750 بود.
* * *
همه اینها را گفتم که نتیجه بگیرم: وقتی تصمیم می‌گیرید قید حضور در صف بانک را بزنید، برگه نوبت‌تان را زیاد مچاله نکنید؛ توی جوب هم نیاندازید. شاید ربع ساعت یا نیم ساعت بعد، به درد یک نفر دیگر بخورد.

/ 1 نظر / 14 بازدید