لطفا من را دوست نداشته باشيد

مرگ.
می‌ترسم.
از دوست داشتن و دوست داشته شدن می‌ترسم.
لطفا يا من را دوست نداشته باشيد و يا مرگ را باور کنيد...
ما آدمها چنان مرگ را از زندگی روزمره خودمان دور کرده‌ايم و آن را
دور از جوون فرض می‌کنيم که وقتی سراغمان می‌آيد و دست يکی از عزيزانمان را می‌گيرد، انگار تازه با اين واقعيت زنده که مرگ نام دارد آشنا شده‌ايم.
همه ترس من از مرگ به خاطر اين است که نمی‌دانم بر آنها که پس از من نتوانسته‌اند با نبودن و رفتنم کنار بيايند، چه خواهد گذشت...
وقتی می‌بينم که يک مرگ که جزيی از زندگی ما است چطور می‌تواند بازماندگان را به هم بريزد و نظم زندگی‌ها را برای چندين سال بر هم بزند از مرگ می‌ترسم... تحمل ندارم که نبودنم باعث به هم ريختن بقيه شود...
کاش... کاش هيچ کس من را دوست نمی‌داشت تا می‌توانستم راحت بميرم... با خيال راحت به نيمه دوم زندگی‌ام وارد شوم... ناتوانی ما در فهم و درک مرگ آرامش مرده‌ها را می‌گيرد...
ما بايد مرگ را باور کنيم تا مردگان بتوانند با آرامش مرگ را تجربه کنند... بی‌قراری‌ها حقيرانه ما در مقابل اين حقيقت غوغای دنيای رفتگان را به همراه دارد...
من مدتهاست که ياد گرفته‌ام مرگ را باور کنم و با آن زندگی کنم اما...
اما می‌ترسم... از پس از رفتنم و بی‌قراری عزيرانم می‌ترسم...
کاش هيچ کس من را دوست نمی‌داشت...

/ 1 نظر / 3 بازدید
nazanin

3 sale ke dige majbor nistam be zoore roze khundanaye haj agha to namakhuneye madrese morde parasti konamo yade marg bioftam ta arameshe kazeb kasb konam.......let us live.......