بچه های خط
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ بچه های خط
آرشیو وبلاگ
      بچه های خط (بچه های خط همیشه در حرکتند!)
آیا باید روزنامه‌ها را جدی گرفت؟ نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٥/٤/۸

 

قبل از بیان هر نکته‌ای پیشنهاد می‌کنم، محتوای این سه پاراگراف را با هم مقایسه کنید:

یک: در مقایسه با ورشکستگی بانک‌ها و فروپاشی بازارها، شوک‌های نفتی قدرتی بی‌همتا در به خاک نشاندن غول‌ها دارند. (روزنامه دنیای اقتصاد، 3 بهمن 1394، شماره 3684، صفحه نفت و انرژی)

 

دو: شوک‌های نفتی که ریزش بازارها و سختی‌های اداره بانک‌ها را به همراه آورده است ‌به ندرت این قدرت را دارد تا زیان‌های عظیم از دست رفته را جبران کند. (روزنامه تعادل، 3 بهمن 1394، شماره 464، صفحه نفت و انرژی)

 

سه: همسو با رقابت‌های بانکی و سقوط بازارها، شوک‌های قیمتی نفتی به ندرت این توان را دارد تا بتواند غول‌های بزرگ نفتی را از پا در آورد. (روزنامه هفت صبح، 3 بهمن 1394، شماره 1364، صفحه چهارگوشه دنیا)

 

هر سه متن بالا، ترجمه اولین جمله سرمقاله هفته‌نامه اکونومیست است که 23 ژانویه 2016 منتشر شده بود. هر کدام از این ترجمه‌ها، یک معنی منحصر به فرد می‌دهند. در حالیکه  همگی از یک منبع استفاده کرده‌اند، نقطه اشتراک نزدیک به صفر است.

 

 با این اوصاف آیا باید روزنامه‌ها را جدی گرفت و به مطالب آنها اعتماد کرد؟

  نظرات ()
زن‌ها، فرشته‌ها را به اسم کوچک صدا می‌زنند نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٥/۳/٢٥

 

پرسه در حوالی زندگی، کتاب مشترکی است از کیارنگ علایی و مصطفی مستور. علایی در انتهای مقدمه‌مانندی که در ابتدای کتاب منتشر شده، نوشته است: «یادمان باشد، ما برای آن می‌نویسیم، برای آن عکاسی می‌کنیم تا اندوه‌هایمان را فراموش کنیم.»

اما

برخی تصاویر و متن‌های کتاب خلاف این جمله عمل می‌کنند و خواننده را به عمق اندوه‌هایش پرتاب می‌کنند؛ اندوه‌هایی که ریشه در تنهایی انسان، گذر عمر، سختی‌های زندگی و... ابهام‌های بی‌پایان دارند.

 

مصطفی مستور شاعر تلخی‌هاست. متن‌ها و شعرهایی که او برای تصاویر کتاب نوشته است، سرشار از سیاهی و سردی و ناامیدی و پوچی و شکست و بیهودگی و ... تلخی است. نوشته‌های مستور، از روحی برمی‌خیزد که انگار (به قول خودش) «در پی کشف معنای زندگی» گم شده و همه حقایق را از دست رفته می‌بیند. نویسنده، تنها در مقابل یک واقعیت، ادبیاتی تحسین‌آمیز و امیدبخش به کار می‌برد؛ و آن واقعیت، «زن» است.

 

مستور، در صفحه‌های مختلف کتاب زن را «شاهکار آفرینش»، «راز ناگشوده هستی»، «حاشیه مقدس زندگی»، «ذات زندگی»، «شاهکارِ بودن» و ... توصیف می‌کند. زن‌ها در ذهن نویسنده چنان زمینی نیستند که «فرشته‌ها را هر روز به اسم کوچک صدا» می‌زنند.

 

یکی از زیباترین اشعار کتاب، شعری‌ست که مستور برای عکسی از کیارنگ علایی، دیگر پدیدآورنده کتاب سروده است. جالب اینجاست که همین تصویر هم به عنوان طرح جلد «پرسه در حوالی زندگی» انتخاب شده است.

 

در پیچ‌های تند کوچه‌ها

و صهودهای مکرر و ناهموار

و لبه‌های تیز سنگ‌های وحشی

و از نفس افتادن‌های مداوم بعدازظهر

و فرسایش و خستگی

و پلکان

و پلکان

و پلکان‌های بی‌حاصل و ...

و رازهای بزرگِ خانه‌های کوچکِ آدم‌های معمولی

پناه گرفته است زندگی

اگر...

اگر هنوز زنده مانده باشد.

  نظرات ()
چریک‌ها چطور تبلیغات می‌کنند؟ نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/٤/۸

آینده متعلق به چریک‌هاست.

کتاب «تبلیغات چریکی» با این جمله آغاز شده است. در این کتاب، برخلاف بسیاری دیگر از کتابهای بازاریابی و تبلیغات، تاکید زیادی بر «ارتباط تبلیغات و فروش» شده است. نویسنده تبلیغات چریکی، بدون هرگونه تعارفی، تبلیغ‌های هنرمندانه‌ای که فقط زیبا هستند اما هیچ تاثیری بر فروش ندارند را رد می‌کند. عطیه بطحایی، خواننده را تشویق می‌کند که برای طراحی یک تبلیغ موثر به خواست‌ها و نیازهای مشتریان توجه کنند؛ «ایده‌های خلاقانه در طرح‌های گرافیکی و تبلیغات تلویزیونی، دستاورد بررسی‌ها عمیق از خصوصیت‌های ذاتی محصول یا خدمت شماست و بر مزیت‌های رقابتی و جایگاه استراتژی شما در بازار مبتنی است. برای کسب این ایده‌ها، به درکی عمیق از خواسته‌های مشتریان هدف خود و کمبودهای احساس شده توسط آنان نیاز دارید.»

در این کتاب، توصیه‌هایی به طراحان کمپین‌های تبلیغاتی برای تولید محتوای متنی و گرافیکی ارایه شده است. همچنین ویژگی‌های کمپین‌های تبلیغاتی چریکی نیز شرح داده شده‌اند.

نویسنده معتقد در ایران علیرغم اینکه تاکنون تبلیغات چریکی چشمگیری انجام نشده است اما فرصت و بستر ارایه چنین طرح‌هایی مهیاست.

یکی از نکات جالبی که در این کتاب 121 صفحه‌ای به آن اشاره شده، «معرفی انواع فعالیت‌های پیشبرد فروش» است که معمولا توسط نویسندگان کتابهای تبلیغات و بازاریابی مورد توجه قرار نمی‌گیرد.

«تبلیغات چریکی» توسط انتشاران سیته در بهار 1393 منتشر شده است.

 

1400732184_partisan-advertising.jpg (450×650)

  نظرات ()
پیرمرد الهام‌بخش نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/۳/۸

آلن کارلسن «از زندگی درخواست چندانی نداشت. او فقط یک تخت، یک عالمه غذا، کاری برای انجام دادن و هر از گاهی یک لیوان ودکا می‌خواست. اگر همین احتیاجاتش برآورده می‌شدند، او می‌توانست بیشتر شرایط سخت را تحمیل کند.» این مرد به سادگی سفر می‌کند؛ با کمال میل و علاقه غذا می‌خورد؛ خونسرد است و در لحظه زندگی می‌کند.

 

کارلسن در طول داستان «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد»، بسیاری از انقلاب‌ها، سیاست‌ورزی سیاستمداران، محاسبه‌ها و تحلیل‌های سیاسی را همچون مراسم جشن تولد صدسالگی‌اش، به «هیچ» می‌گیرد. فلسفه زندگی کارلسن، کلماتی است که مادرش، پس از مرگ پدرش بیان کرد: «همه چیر همان‌طور است که باید باشد و درآینده هم هرچه قرار باشد اتفاق بیافتد، اتفاق می‌افتد.» همین کلمه‌ها، عاملی موثر بودند تا کارلسن که همواره شیفته مرور تحولات جاری جهان بود، برای تغییر رویدادهای دنیا هیچ تلاشی نکند و فقط آنها را دنبال کند. او همیشه در موقعیتی قرار می‌گرفت که رهبران بزرگ جهان از جمله استالین، فرانکو، ترومن، مائوتسه تونگ، کیم ایل سونگ، نخست وزیر سوئد، جانسون، چرچیل، نیکسون، مارشال دوگل و حتی نخست وزیر ایران به کمکش نیاز داشتند.

 

در نگاه اول به نظر می‌رسد کارلسن، فردی است که اصلا به خودش سخت نمی‌گیرد و انسان خوش‌شانس و خوش‌گذرانی است. داستان هم به شکلی روایت شده که به تلاش‌ها و سخت‌کوشی‌های کارلسن، به صورت پررنگ اشاره نمی‌شود. حتی در اولین پاراگراف کتاب، او آدمی معرفی می‌شود که «مسائل را خیلی سبک سنگین» نمی‌کند. اما واقعیت چیز دیگری‌ست؛ قدرت کارلسن در دانایی و تلاش او نهفته است. برگ برنده کارلسن، هوشمندی‌اش در یادگیری کامل زبان‌های اسپانیایی، چینی، روسی و انگلیسی و همچنین ممارست‌هایش در کارخانه نیتروگلیسیرین و آزمایشگاه آمریکایی‌ها در لس‌آلاموس است. او با تمرکز بر تنها کاری که به آن علاقه دارد و بلد است، جایگاه و اعتباری بالاتر از حد تصور در ارتباطاتش به دست می‌آورد. کارلسن در تمام موقعیت‌های حساس زندگی‌اش از این مثل روم باستان تبعیت کرد که «کاری را انجام بده که در آن ماهرتری».

 

ترکیب «دانایی و مهارت آلن کارلسن» با «فلسفه زندگی‌اش که مادرش به او آموخته بود»، شخصیت محوری داستان را به فردی تبدیل می‌کند که «به طور اصلاح‌ناپذیری ضدسیاست است». او حتی به رویدادهای تاریخی هم نگاه متفاوتی دارد: «اصلا لازم نبود مردم قرن هفدهم همدیگر را بکشند. اگر کمی صبور بودند، همه‌شان به هر حال آخر سر می‌مردند.» آلن کارلسن البته فقط سیاست‌گریز نیست؛ او معتقد است: «کشیش‌ها و سیاستمدارها به یک اندازه بدند.»

* * *

«پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد»، داستان الهام‌بخشی است از یوناس یوناسن که توسط شادی احمدی به فارسی ترجمه شده و انتشارات به‌نگار آن را چاپ کرده است (البته انتشارات مروارید هم این کتاب را با ترجمه فرزانه طاهری منتشر کرده است). یوناسن در چهار صفحه اول کتاب و با «روایت فشرده ماجرای فرار پیرمرد صدساله» و «توصیف موثری از دمپایی او» به مخاطب می‌فهماند که قرار است داستان و ادبیات متفاوتی را تجربه کند. او در جای جای داستان به سیاست و مذهب کنایه می‌زند و بدون پروا می‌نویسد: «و انجیل... شوخی‌ای بیش نیست.»

* * *

اگر دوستانی دارید که اصولگرا و رادیکال هستند، اگر دوستانی دارید که زندگی را خیلی سخت می‌گیرند، اگر دوستانی دارید که تلاش می‌کنند دنیا را حتما عوض کنند، اگر دوستانی دارید که خشک‌مذهبی هستند؛ پیشنهاد می‌کنم در روز تولدشان به آنها «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» را هدیه دهید.

  نظرات ()
به بهانه برندینگ نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/٢/٢٩

می‌گویند: در سال‌هایی که تب یافتن طلا در آمریکا بالا گرفته بود و «جویندگان طلا» آمریکا را زیر و رو می‌کردند، فقط دو دسته از آدم‌ها واقعا پولدار شدند و سر بقیه بی‌کلاه ماند. دسته اول آنهایی بودند که واقعا طلا پیدا کردند؛ دسته دوم هم آنهایی بودند که بیل و کلنگ می‌فروختند.

* * *

در سال‌های اخیر، از یک سو مفاهیمی از جمله «برند و برندینگ» رونق زیادی در فضای کسب و کار ایران پیدا کرده است و از سوی دیگر فعالان بازار میل بسیار زیادی برای کسب آگاهی نسبت به این مفاهم، از خود بروز داده‌اند. در این شرایط برخی افراد، برای بهره‌برداری از فرصت ایجادشده، اقدام به انتشار کتابهایی می‌کنند که عناوین جالبی دارند اما از نظر محتوا، حرفی برای گفتن ندارند. کتاب «دلایل کامیابی برندهای برتر جهانی» نمونه روشنی از این قبیل کتابهاست.

پدیدآورنده کتاب که در جای جای آن (از جمله ابتدا و انتها و پشت و روی جلد کتاب)، خودش را بازاریابی کرده، مدعی است در این کتاب به بررسی روند موفقیت 25 برند برتر دنیا پرداخته است. در حالیکه هر خواننده کنجکاوی در همان 40 صفحه اول کتاب، پی می‌برد که «اصلا از این خبرها نیست!»

در کتاب «دلایل کامیابی برندهای برتر جهانی»، اطلاعاتی بسیار سطحی از برندهایی همچون زارا، اپل، سامسونگ، بی.ام.و، آدیداس، گوگل، ورساچه و ... ارایه شده است. خواننده این کتاب اگر وقت و انرژی خود را صرف جستجو در اینترنت کند، بی‌هیچ منت و هزینه‌ای، به اطلاعاتی منسجم‌تر، موثق‌تر، به‌روزتر و کاربردی‌تر دست پیدا می‌کند.

پدیدآورنده کتاب که خود را فردی بسیار پرمشغله نشان می‌دهد، اطلاعات مربوط به هر برند را از جستجوهای بسیار ساده و سطحی اینترنتی به دست آورده و این اطلاعات را به شکلی آشفته و بدون ظرافت، در قالب گفتگو با خودش تنظیم و منتشر کرده است. وی در مقدمه کتاب مدعی شده که سئوال‌های هر گفتگو را مدیران مجله پنجره خلاقیت برای وی ارسال می‌کردند و او به آنها پاسخ می‌داده است. اما هر اهل فنی، پس از مطالعه سه، چهار مطلب اول، پی می‌برد که سئوال‌ها را همان کسی طرح کرده که به آنها پاسخ داده است.

پدیدآورنده در این کتاب، مطالب را به نحوی ارایه می‌دهد که انگار از «حاصل سال‌ها تحلیل و تحقیق»ش سخن می‌گوید؛ حال آنکه با بهره‌گیری از «جناب گوگل» می‌توان به سادگی به عمق خام‌اندیشی صاحب کتاب پی برد. سئوال و جواب زیر از فصل دوم کتاب نقل شده است. در این فصل دلایل کامیابی سامسونگ مورد بررسی قرار گرفته است!

 

سئوال: به نظر شما این شرکت (سامسونگ) با چه تهدیدات و فرصتهایی روبه‌رو است؟ نقاط قوت و ضعف آنها در چیست؟

جواب: انجام یک تحلیل SWOT از یک شرکت، نیاز به مطالعه و تحقیق زیاد دارد. باید بازار و قلمرو زمانی و مکانی، اهداف و چشم‌اندازها کاملا مشخص باشد. من برای پاسخ به سئوال شما، به تحلیل این شرکت در بازارهای نوظهور مثل هند و کشورهای اطراف آن می‌پردازم.

 

پدیدآورنده در ادامه این جواب که به نوعی «مانور دانایی» است، نقاط قوت و ضعف و فرصت‌ها و تهدیدهای سامسونگ در کشور هند را مرور می‌کند. این فخرفروشی در حالی صورت می‌گیرد که اگر کلمه‌های samsung ،india و swot را در گوگل جستجو کنید، به حجم بسیار زیادی اطلاعات دست پیدا می‌کنید.

 

«دلایل کامیابی برندهای برتر جهانی» را انتشارات بازاریابی که توسط شخص پدیدآورنده مدیریت می‌شود، چاپ کرده است. بهترین و محترمانه‌ترین عنوان برای این کتاب «اطلاعات پراکنده از برندهای برتر جهانی» بود.

  نظرات ()
جدال روابط‌عمومی و تبلیغات نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/٢/٢٦

 

 مدیران واحدهای تولیدی و تجاری، در بیشتر موارد (تا حدودی می‌توان گفت: همیشه) وقتی قصد دارند یک محصول و یا یک خدمت جدید را وارد بازار کنند، بدون درنگ به سراغ تبلیغات می‌روند؛ تبلیغاتی پرهزینه، پرتکرار، جنجالی و گسترده. حال آنکه راه‌های بسیار کم‌هزینه‌تری نیز وجود دارد که می‌توان با بهره‌گیری از آنها، محصول و خدمت جدید را با عمق نفوذ بیشتری معرفی کرد.

چند سالی است که «بازاریابی روابط‌عمومی‌محور» جای خود را در ادبیات بازاریابی و فروش و تبلیغات باز کرده است اما هنوز تصمیم‌گیران و تصمیم‌سازان برنامه‌های بازاریابی جرات پیدا نکرده‌اند که سرنوشت یک محصول یا خدمت جدید خود را به دست روابط‌عمومی‌ها بسپارند. البته ناگفته نماند که هنوز رسانه‌ها نیز آمادگی لازم را برای تعامل با برندها در این چارچوب جدید پیدا نکرده‌اند و ترجیح می‌دهند فقط و فقط از برندها تبلیغات بگیرند و بس.

* * *

انتشارات سیته که خود را ناشر کتابهای تخصصی بازاریابی و تبلیغات معرفی می‌کند، در سال 1386 کتاب «سقوط تبلیغات و ظهور روابط‌عمومی» را منتشر کرد. این کتاب تا زمستان 1392 به چاپ سوم رسید.

در این کتاب، تاکید بسیار زیادی بر اهمیت روابط‌عمومی در فرآیند بازاریابی شده است. نویسنده‌های کتاب ال و لورا ریس در جای جای کتاب اصرار می‌کنند که تبلیغات علیرغم جایگاه بسیار مهمی که در ذهن مدیران تجاری پیدا کرده است، نسبت به روابط عمومی در اولویت دوم قرار دارد.

روی جلد کتاب، آرم دو شرکت کوکاکولا و مایکروسافت چاپ شده و زیر آن نوشته شده است: «اینها دوتا از بااهمیت‌ترین نام‌های تجاری دنیا هستند. ممکن است نام کوکاکولا توسط تبلیغات ساخته شده باشد، ولی در مورد مایکروسافت چنین نیست. بسیاری از مردم حتی یک آگهی از مایکروسافت را به خاطر نمی‌آورند.»

«سقوط تبلیغات و ظهور روابط‌عمومی»، سرشار از مثال‌های ناکامی برندهای بزرگ و معتبر دنیا از جمله کوکاکولا، نیسان، ولوو، آی.بی.ام، مک دونالدز، جنرال موتورز و ... در امر تبلیغات است. در مقابل به موفقیت‌های مایکروسافت، زارا، وال‌مارت، آمازون، استارباکس، لینوکس، هری پاتر، ردبول و چند برند دیگر در امر اطلاع‌رسانی اشاره می‌کند.

نویسندگان کتاب مدعی هستند طراحان تبلیغات بیش از آنکه به فکر فروش چیزی که آن را تبلیغ می‌کنند باشند، به فکر نوآوری، خلق یک اثر هنری و دریافت جوایز جشنواره‌های هنری هستند. ال و لوار ریس، در بخش‌های ابتدایی «سقوط تبلیغات و ظهور روابط‌عمومی»، از آمار و ارقام کمک گرفته‌اند تا به مخاطب ثابت کنند بالا رفتن هزینه‌های تبلیغاتی، تاثیری بر افزایش فروش و سود برندها نداشته و ندارد.

* * *

کتابهایی که تاکنون در زمینه بازاریابی، فروش، تبلیغات و کسب و کار به زبان فارسی منتشر شده‌اند، یک مشکل مشترک دارند؛ متناسب با ذهنیت مخاطب ایرانی تدوین نشده‌اند.

بسیاری از این کتاب‌ها، ترجمه کتاب‌های موفق و پرفروش دنیا هستند اما چون فقط ترجمه شده‌اند، کشش و اثر لازم را ندارند. در این کتابها مثال‌های فراوانی از وال‌مارت، استارباکس، جنرال‌موتورز، آمازون، زارا و مک‌دونالد مطرح می‌شود؛ حال آنکه از این برندها  هیچ رد و اثری در جامعه ایران و ذهن مخاطب ایرانی وجود ندارد.

  نظرات ()
تبخیر شدنِ نشیمن‌گاهِ مرد معترض نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/۱/۱٢
«یک روز زیبای سپتامبر ...195، حدود ساعت یازده صبح قفس بزرگ شیشه‌ای سازمان ملل متحد در آفتاب پاییزی می‌درخشید و ماموریت صلح‌جویانه‌اش را که همان "بزرگ‌ترین مرکز جلب سیاح آمریکا" شدن بود، ادا می‌کرد.»
کتابی که با این پاراگراف شروع می‌شود، بدون شک برای تعریف و تمجید از سامان ملل متحد نوشته نشده است.
«مردی با کبوتر»، داستانی است از رومن گاری که توسط لیلی گلستان ترجمه شده و برای بار دوم توسط ثالث به چاپ رسیده است. شخصیت اصلی داستان، مرد 25 ساله‌ای است که روزگاری سرباز سازمان ملل بوده اما حال قصد دارد در برابر این سازمان اعتراض کند. داستان پر است از نمادهای تلخ؛ «اتاق گم‌شده ساختمان سازمان ملل»، «کبوتری که به نماینده کشورها حمله می‌کند»، «رئیسی که مدام گریه می‌کند»، «مردمی که حاضر نیستند حقایق را بپذیرند»، «تبخیر شدن نشیمن‌گاه مرد معترض» و ... .
مرد معترض در خطابه‌ای که پس از آن روزه و اعتراضش را آغاز می‌کند، می‌گوید: «این اعتراض را می‌کنم تا از مردم دنیا برای واقعیت زیبایی که در سازمان ملل مدفون شده، کمک بخواهم. مایلم به این واقعیت زندگی ببخشم. می‌خواهم به این واقعیت زندگی ببخشم. می‌خواهم به این واقعیت پر و بال دهم و زنده‌اش کنم. چون گاهی اوقات به نظر می‌آید که این واقعیت به سان مرده‌ای است که فقط معطرش کرده‌اند و در تابوت شیشه‌ای این آسمانخراش – به سان جنازه لنین در مقبره‌اش - به نمایش گذاشته‌اند تا به چشم زیبا بیاید و مورد ستایش تماشاگران قرار گیرد. تماشاگرانی که حاضرند برای تماشای آن یک دلار بدهند!» 
«مردی با کبوتر» روایت رومن گاری از این مبارزه و اعتراض است. نویسنده از هیچ فرصتی برای به سخره گرفتن نهاد سازمان ملل و حتی آدم‌هایی که به این سازمان اعتقاد دارند، صرف نظر نمی‌کند.
پیشنهاد می‌کنم اگر تاکنون کتابی از رومن گاری و یا ترجمه‌ای از لیلی گلستان را نخوانده‌اید، مطالعه مردی با کبوتر را به زمان دیگری موکول کنید.
  نظرات ()
من و چایی شیرین نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٤/۱/٤

من از «چایی شیرین» خیلی خوشم نمی‌آید. می‌دانید چرا؟

بچه که بودیم بیشتر ظهرها و عصرها می‌رفتیم مسجد؛ مسجدالنبی شیراز.

این مسجد یکی از معتبرترین و بزرگترین مسجدهای شیراز است. بابا و بابای بابا و مامانِ بابا و عمه‌ها و عموهای من از قبل از انقلاب به این مسجد رفت و آمد داشتند و به قول معروف از «بچه‌های مسجد» بودند. مامان و مامان‌ مامان و بابای بابا و دایی‌هام و تک‌خاله‌ام هم از مسجدی‌های قبل از انقلاب بودند که از پایه‌های ثابت همین مسجد بودند. حتی شوهر تنها خالم و بابا و مامانش و برادر شهیدش و اون یکی دیگه برادرش و خواهراش و شوهر یکی از خواهراش هم از اصحاب همین مسجد بودند. ناگفته نماند که در خانه پدری شوهر تنها خاله من، دقیقا روبروی در پشتی مسجدالنبی باز می‌شد. خانه پدری مامانم‌اینا دو کوچه قبل و خانه پدری بابام‌اینا هم هفت، هشت کوچه بعد از همین مسجد بود. راستش را بخواهید همین مسجد بود که در فضای انقلابی اواخر دهه پنجاه، سبب شد، «دخترهای حاج خلیل» - یعنی مامان من و تنها خالم – مورد پسند مامانِ بابام و مامان شوهرخالم قرار بگیرند.

به همین دلیل من و پسرخالم از وقتی چشم باز کردیم خودمون را بیش از اینکه در خونه ببینیم، در مسجد می‌دیدیم. به دلیل سابقه و ریشه‌ای که همه فامیل در این مسجد داشت، همه – فکر کنم از روی اجبار - هوای ما را داشتند.

نماز و وضو و دعا و سینه‌زنی و اینها یک طرف، مسئولیت‌هایی که در مسجد به ما می‌دادند و بازی‌هایی که در مسجد می‌کردیم هم یک طرف. ناگفته پیداست که طرف دوم برای من و ما جذابیت به شدت بیشتری داشت. اون موقع‌ها یا توی کوچه و زیر تیغ آفتاب در حال فوتبال بازی کردن بودیم یا توی مسجد سرمان به کاری و شیطنتی گرم بود. از دوچرخه و آتاری و این نشانه‌های اشرافیگری هم خبری نبود که نبود.

شب‌ها، بعد از دو نمازی که خوانده می‌شد معمولا روحانی مسجد که اتفاقا امام جمعه موقت شیراز هم بود، می‌رفت بالای منبر و سخنرانی می‌کرد. نمازهای مغرب و عشای مسجدالنبی به دلیل اینکه پایگاه طیف خاصی از فعالان سیاسی و مذهبی شیراز بود، معمولا بسیار شلوغ می‌شد. حتی یادم هست که یکی دو بار سخنرانی خطیب، چنان جدی و فضای مسجد چنان سیاسی بود، که کار به جار و جنجال و البته کمی عربده‌کشی مخالفان حاج‌آقا کشید.

بگذریم... این جناح‌بندی‌ها برای من که هنوز 9 سال هم نداشتم اصلا جذاب نبود (هنوز هم نیست). جذابیت آن شب‌ها برای من، چایی‌ای بود که حداقل دو نوبت به حضار داده می‌شد.

آبدارخانه مسجدالنبی برای ما بچه‌ها اگر بیشتر از منبرش اعتبار نداشت، کمتر از آن هم مهم نبود. هر کسی، اجازه ورود به آبدارخانه و مشارکت در کارهای ان را نداشت. باید بچه مهم و معتبری می‌بودی تا می‌توانستی از فیلتر ریز خادم مسجد که مسئول امور آبدارخانه هم بود عبور کنی. او به دلیل اینکه عقبه ما را می‌دانست و به احترام سلام و علیکی که با بابا، عموها، دایی‌ها، شوهرخاله، بابای شوهرخاله، برادر شوهرخاله و بابابزرگ‌های من داشت، نمی‌توانست به سادگی صلاحیت ما را رد کند.

کار ما چی بود؟ بچه‌ها بعد از نماز مغرب و عشا، می‌توانستند به سه شکل در سخنرانی حاج‌آقا، مشارکت داشته باشند. بچه‌های بزرگتر  که حدود 13 تا 16 ساله بودند، مسئول توزیع چایی بودند. آنها سینی‌های استیل را که در هر کدام حدود 25 تا 35 استکان چایی داغ بود، از آبدارخانه بیرون می‌آوردند و با احتیاط بین مستمعین پخش می‌کردند. کار آنها خیلی سخت بود. چرا؟ به یک دلیل ساده؛ فرض کنید یک سینی استیل حاوی حدود 30 استکان چای داغ، ناگهان روی چند مرد متعهد و مذهبی که در اواسط دهه شصت، در مسجدی معتبر پای سخنرانی یکی از روحانیون مهم شهر نشسته‌اند واژگون شود. به دلیل فضایی که پس از وقوع این اتفاق احتمالی، در صحن مسجد شکل می‌گرفت، مسئولیت گرداندن سینی چایی کاری بسیار مهم و به نظرم در فضای آن روز، مسئولیتی امنیتی بود.

شکل دوم مشارکت، توزیع ظرف قند بود. این کار را به بچه‌های بچه‌تر که به دلیل جثه نحیف‌شان نمی‌توانستند از عهده مسئولیت خطیر گرداندن سینی چایی بربیایند، می‌سپردند. این مسئولیت به کوچولوهای نورچشمی که از رانت حمایت‌های فامیلی بهره می‌بردند، می‌رسید. من تا قبل از اینکه به سن و جثه گرداندن سینی چایی برسم، پای ثابت چرخاندن ظرف قند بودم. به فاصله سه یا چهار گام، پشت سر بچه‌های بزرگتر که خم می‌شدند و سینی چایی را در مقابل صورت پرریش نمازگزاران می‌گرفتند، حرکت می‌کردیم و بدون اینکه خم شویم – چون بچه‌تر بودیم، دست نمازگزاران متعهد به ظرف قند می‌رسید – قند تعارف می‌کردیم تا هم چای و هم سخنان حاج‌آقا شیرین شود.

شکل سوم مشارکت هم جمع کردن استکان‌های خالی بود که کار خیلی جذاب و غرورانگیزی نبود. اما به دلیل احتمال فروپاشی سینی پر از استکان و شکسته شدن توامان استکان‌های خالی و آرامش فضای شبستان مسجد، این مسئولیت هم برعهده بچه‌های بزرگتر که به سن قانونیِ گرداندن سینی چای رسیده بودند، سپرده می‌شد.

 

آن سال‌ها این امکان وجود داشت که اگر کسی نذری دارد، با پرداخت هزینه چای و قند، نذر خود را ادا کند. بعضی شب‌ها، کسانی که می‌خواستند نذرشان را ادا کنند، خودشیرینی می‌کردند و برای اینکه بیشتر جلب توجه کنند، با «مشتی علی» که خادم و آبدارچی مسجد بود، هماهنگ می‌کردند که «امشب چایی شیرین بده».

می‌دانید «چای شیرین» برای بچه هشت، نه ساله‌ای مثل من در آن فضای روحانی بعد از نماز مغرب و عشای مسجدالنبی، چه معنایی داشت؟ توزیع چای شیرین سبب می‌شد، پست سازمانی «مسئول گرداندن ظرف قند» حذف شود. و من دیگر در آن شبها در مسجد هیچ‌کاره بودم. نه سخنرانی حاج‌آقا آنقدر جذاب بود که مرا سرگرم کند و نه این امکان را داشتیم که با سایر بچه‌ها، در حیات مسجد بازی کنیم؛ چراکه همیشه به دلیل حساسیت موضوع سخنرانی حاج‌آقا، در حیات مسجد، حکومت نظامی برقرار می‌شد و امکان نداشت بتوانیم بازی کنیم. چایی شیرین‌های نذری، آن شبها را برای من خیلی تلخ و غیرقابل تحمل می‌کردند.

هنوز هم که هنوز است وقتی اسم «چایی شیرین» می‌آید، یاد خودم و ظرف قندی می‌افتم که در آن شبها، دیگر محلی از اعراب نداشتیم.

  نظرات ()
حرف نزن – نشان بده نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩۳/۸/۱٥

از اولین چیزهایی که در ابتدای ورود به کار رسانه به هر کسی یاد می‌دهند، «سبک‌های خبرنویسی» است؛ هرم وارونه، تاریخی و تاریخی با لید. توصیه هم می‌کنند که هرم وارونه بنویسید؛ به این دلیل و آن دلیل.

اما در کتاب «نرم خبر و سخت خبر» علم مخالفت با هرم وارونه بلند شده است. «دلیل اینکه بسیاری از گزارشگران همچنان به دیوارهای لیز هرم وارونه چسبیده‌اند این است که تنبل و بی‌کفایت هستند. به نظر می‌رسد برخی از گزارشگران دوست دارند مانند یک ربات برنامه‌ریزی شده با مغزی یک‌سویه باشند و اخبار را تنها از زاویه محدودی که در مدرسه‌های قدیمی فراگرفته‌اند ببینند.»

این کتاب که چهارنویسنده دارد و با زیرعنوان خبرنویسی پیشرفته توسط محمدرضا نوروزپور ترجمه شده است، به مخاطب تلنگر می‌زند که با ورود به دنیای اینترنت و سرعت بالای انتشار اخبار و البته تکثر فزاینده رسانه‌ها خبرنویسی به سبک هرم وارونه خریداری ندارد. خبر را باید با انگیزه و انرژی نوشت و به خواننده احترام گذاشت. در این کتاب توصیه می‌شود: «حرف نزن – نشان بده.»

در بخشی از کتاب که به اهمیت لید در خبرنویسی اشاره می‌شود، آمده است: «لید شما شبیه یک کارناوال است که می‌گوید: هی، از کنار من رد نشو. بایست و مرا بخوان.»

خواندن و داشتن کتاب «نرم خبر و سخت خبر» برای تمام کسانی که در این دوران روزنامه‌نگاری می‌کنند، ضروری است. کتاب سرشار از مثال‌هایی است که نگاه، دنیا و قلم هر روزنامه‌نگار سنتی‌ای را هم عوض می‌کند؛ البته به شرط آنکه بخواهد.

  نظرات ()
روزنامه‌نگارها دست‌ها را بالا داده‌اند؟ نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩۳/۸/۱٢

گاهی به نظرم می‌رسد ما روزنامه‌نگارها این‌قدر به سوژه و فرم ارزش می‌دهیم که محتوا را فراموش می‌کنیم؛ مصداق آفتابه و لگن می‌شویم. مجله 24 به نظر من یکی از بهترین مجله‌های هنری و سینمایی حال حاضر است؛ هم نویسنده‌ها و تحریریه فاخری دارد، هم فرم و گرافیک قوی‌ای دارد و هم با سوژه‌پردازی‌های به‌موقع و جذاب مخاطب را دنبال خودش می‌کشد.

تحریریه 24، در شماره 47 خود به بهانه فیلم «سربه مهر» به سراغ حمید نعمت‌الله (فیلمنامه‌نویس)، هادی مقدم‌دوست (کارگردان و فیلمنامه‌نویس) و لیلا حاتمی (بازیگر نقش اول) فیلم رفته‌اند. بچه‌های 24 از نعمت‌الله و مقدم‌دوست خواسته‌اند تا گفتگویی با لیلا حاتمی انجام دهند؛ ایده جالبی

است اما ... اول قسمتی از مطلب را بخوانید تا بعد کلامم را ادامه دهم؛ متن مصاحبه 5 صفحه مجله را به خودش اختصاص داده. در میانه صفحه دوم و بعد از اینکه هر سه نفر در حال صحبت در مورد «دختر فیلم» هستند که ناگهان

 نعمت‌الله: دیگه درباره‌ی چی صحبت کنیم؟

حاتمی: گفت‌وگو کردن سخته‌ها. بی‌خود نیست خیلی وقتا مصاحبه‌گرا سئوالاتشون تکراریه.

نعمت‌الله: درباره‌ی خجالت حرف بزنیم.

مقدم‌دوست: آره! این یه درون‌مایه‌ی اصلی تو این فیلمه. اصولا نظریه‌ی شما در درباره‌ی خجالت چیه؟

حاتمی: آدم وقتی احساس می‌کنه نفر مقابلی وجود داره که داره به آدم توجه می‌کنه و آدمو زیر نظر داره، خجالت می‌کشه. من این‌جوری‌ام.

مقدم‌دوست: من فکر می‌کنم انتهای خجالت ترس باشه.

حاتمی: من فکر نمی‌کنم از ترس باشه ...

 

من وقتی به عنوان یک روزنامه‌نگار این مصاحبه (یا به قول و تاکید مقدم‌دوست گپ و گفت) را خواندم دچار حس خیلی بدی شدم. حس کردم «ما روزنامه‌نگارها گاهی آنقدر ارزش خودمان و رسانه‌مان را در مقابل ستاره‌ها پایین می‌آوریم که انگار دست‌ها را بالا داده‌ایم. این گفتگوی طولانی هیچ مسیری را دنبال نمی‌کند و کاملا آشفته و بداهه است. انگار سه نفر را بنشانی و به زور از آنها بخواهی که با هم صحبت کنند. گفتگو پر است از نظرهای غیرقطعی و حرف‌های غیرکارشناسانه و سطحی که گاه از روی بیسوادی بیان شده‌اند؛ مثل جایی که مقدم‌دوست بدون اینکه معنی کلمه نظریه را بداند می‌پرسد: «اصولا نظریه‌ی شما در درباره‌ی خجالت چیه؟»

در این پنج صفحه هیچ نشانی از روزنامه‌نگار، ویراستار و سردبیر نیست. معلوم نیست روزنامه‌نگار در زمان این گفتگو کجا بوده که به این سه نفر مسیر بدهد؟ یا ویراستار و سردبیر مجله بعد از مشاهده متن گفتگو چه ردی از خودشان به جا گذاشته‌اند؟ انگار همه خود را در از پیش مغلوب دانسته‌اند و کنار کشیده‌اندنداندان.

آیا سینماگران عزیز، دوربین و صحنه و میز تدوین را به دست روزنامه‌نگارها می‌سپارند که یکی از بهترین مجله‌های هنری کشور، 5 صفحه خودش را و جلدش و تیتر یکش را به گفتگویی سپرده که خالی از ارزش‌ها و استانداردهای مطبوعاتی است. چرا؟ فقط به این خاطر که نعمت‌الله، مقدم‌دوست و حاتمی ستاره هستند. اینجا همان نقطه‌ای است که من حس می‌کنم ما روزنامه‌نگارها دست‌ها را بالا می‌دهیم.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر آیا باید روزنامه‌ها را جدی گرفت؟ زن‌ها، فرشته‌ها را به اسم کوچک صدا می‌زنند چریک‌ها چطور تبلیغات می‌کنند؟ پیرمرد الهام‌بخش به بهانه برندینگ جدال روابط‌عمومی و تبلیغات تبخیر شدنِ نشیمن‌گاهِ مرد معترض من و چایی شیرین حرف نزن – نشان بده روزنامه‌نگارها دست‌ها را بالا داده‌اند؟
دوستان من *** چهره روز *** مهروش ذاکری امید صدیق بهاره آروین احسان بیگی *** ســیـــاوشــــــون *** سارا اسلامی نقطه ته خط سخن حق مریم شبانی pictorialtoronto پیاده رو ۱۹۸۴ نادر داوودی -عکاس تصادف مهدی هنرپرداز سیمرغ شراگیم پارسا نوشت از پشت یک سوم مجله اینترنتی فصل نو فرزاد صدری روزهای نازنین جامعه شناسی ایران شیوا مقانلو روزگار بهار دکتر عباس کاظمی دکتر علی‌اصغر سعيدی دکتر شیرین احمدنیا وبلاگستان علوم اجتماعی دکتر امیر حسین آریانپور یک لیوان چاب داغ احسان رضایی دوربین دات نت مطرود allposters دکتر نعمت الله فاضلي صفر روزنامه نگار نو freefoto متتی اين روزها خدای من - جامعه شناسی کوچه فرهنگ (رضا صائمی) ماهنامه تدبیر حزب جوانان زیر آفتاب گاوخونی (حسن نوروزی) آرونا (معماری و شهرسازی) سمیه توحیدلو نظریه های جامعه شناسی سینمای مستند غریبه (ای در آلمان) روزي روزگاري باران وبلاگواره critic مجله اینترنتی پاییز خبرنگار مثبت من احسانه مقالات علمی ایران بانک اطلاعات مقالات اسلامی بانک مقالات فارسی پژوهش آنلاین الهه شرقی میثم کربلائی من؟؟؟ یک هنرپیشه هذیان نوشته ها شاگرد تنبـل ِ زنگ ِ انشــا کتاب جامعه شناسی عارفان زمینی یک پنجره اقتصاد امروز دانشجوآنلاین اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من