بچه های خط
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ بچه های خط
آرشیو وبلاگ
      بچه های خط (بچه های خط همیشه در حرکتند!)
چرا باید "هفت" را دید؟ نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٠/۸/۳٠

برنامه هفت را به هیچ وجه نمی‌پسندم؛ تنها دلیل هم این است که دو رکن اصلی این برنامه، یعنی جیرانی و فراستی بدون شک، این‌کاره نیستند و تنها آمده‌اند تا یک برنامه سفارشی برای صدا و سیما اجرا کنند.

هرچند این برنامه را نمی‌پسندم اما از بهانه‌هایی که هر از دو، سه ماهی ایجاد می‌شود تا هفت را ببینم به شدت استقبال می‌کنم. به نظر من به پیروی از مثل ادب از که آموختی؟ هفت را باید هر از چندگاهی یک بار دید.

من، آدم خوش‌اخلاق و خوش‌بیان و فاخری نیستم اما با دیدن مسعود فراستی متوجه می‌شوم که استفاده از برخی کلمه‌ها تا چه حد می‌تواند تصویر آدم را خراب کند و در ذهن مخاطبمان تاثیر منفی بگذارد. فراستی در هفت، وسواس زیادی دارد تا برای اثرگذار کردن حرف‌هایش، از کلمه‌های باردار و گزنده استفاده کند.

این روحیه فراستی، خیلی آموزنده است؛ هفت را از دست ندهید!

  نظرات ()
از همه رسانه‌های دنیا، به آن چند دیکتاتور باقیمانده نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٠/٧/۳٠

دیروز و امروز رسانه‌ها با بی‌پروایی هرچه تمام‌تر، تصاویر خونین و چندش‌آور دیکتاتور لیبی را به گویاترین شکل ممکن منتشر کردند. انگار طی این چهل و هشت ساعت، همه رسانه‌های دنیا، در پی این بودند تا دیکتاتورهای باقیمانده را مخاطب قرار دهند و به آنها بگویند: همگی رفتنی هستید. تا به دیکتاتورهای بگویند: اگر رام نشوید، به زودی عکس شما را هم این چنین مچاله‌شده به دنیا مخابره می‌کنیم.

رسانه‌ها به مرور سریع و مصور بر سرنوشت آخرین دیکتاتورهای عصر حاضر پرداختند و فاصله حفره زیرزمینی صدام تا جنازه نیمه عریان قذافی را در مقابل چشم ته‌مانده دیکتاتورها ردیف کردند.

آنچه در تمام این سالها و ماه‌های اخیر دیدیم این واقعیت مضحک و سوزناک بود که دیکتاتورهای سنگدل، چه دلق‌کوار و سخیفانه سقوط می‌کنند.

  نظرات ()
آب و هوا که نان نمی‌شود! نویسنده: بچه های خط - ۱۳٩٠/۱/۱٢

آنهایی که اهل شمال‌گردی هستند می‌دانند که در نزدیکی شهر نور در استان مازندران روستایی بسیار زیبا و بهشتی وجود دارد به نام لاویج. در روستای لاویج و جاده منتهی به آن، زمان برای شهرنشینان سبک می‌شود و آنها غرق می‌شوند در رویایی که برایشان مجسم شده است.
در پشت همه زیبایی‌های سحرکنندۀ لاویج، یک حقیقت تلخ نیز وجود دارد که خیلی زود خود را عیان می‌کند. زمانی که از دهان مسافران این جمله خطاب به روستاییان خارج می‌شود که "خوش به حالتان که در این آب و هوای پاک و معرکه زندگی می‌کنید"، همه لاویجی‌ها یک جواب می‌دهند: آب و هوا که نان نمی‌شود!
آنها از بیکاری نالان هستند و با شهرنشین‌هایی که برای ساعتی و روزی به دیار آنها رفته‌اند از نداری‌های فراوان‌شان سخن می‌گویند؛ نداری‌هایی که با آب و هوای بهشتی لاویج جبران نمی‌شود. آنها اعتراف می‌کنند که به دنبال فرصتی هستند تا از لاویج بکنند و برای کسب درآمد به تهران کوچ کنند.
* * *
لاویجی‌ها به مسافران پیشنهاد می‌کنند که شب را در ازای پرداخت مبلغی در کلبه یا خانه کوچک‌شان سپری کنند. آنها پیشنهاد خود را وقتی وسوسه‌آمیزتر می‌کنند که از صبحانۀ لذیذ با شیر و تخم‌مرغ و کره و نان محلی سخن می‌گویند. پیرمردی به ما اصرار می‌کرد که با پرداخت تنها 20 یا 25 هزار تومان یک شب را در خانه‌اش سپری کنیم. او ما را که غریبه‌هایی شهری بودیم در ازای چنین مبلغ ناچیزی به حریم خصوصی‌اش فرامی‌خواند. حریمی که در آن همسر، دختر، پسر و تازه‌عروسش زندگی می‌کردند.
* * *
این شب‌ها، شبکه یک سریالی پخش می‌کند با عنوان پایتخت. در این سریال که با بازی هنرمندانه محسن تنابنده و علیرضا خمسه و احمد مهران‌فر همراه است، دردسرهای مهاجرت روستاییان به شهرهای مثل تهران با پیاز داغ فراوان به نمایش گذاشته می‌شود. با اینکه از تلویزیون به حد وافری متنفرم اما سعی می‌کنم پایتخت را دنبال کنم. در لحظه لحظه دیدن این سریال، مردان لاویج را در ذهنم مرور می‌کنم که آیا دیدن این سریال، میل آنها به کوچ را کم می‌کند؟ که آیا دیدن این سریال جای خالی نداشته‌های‌شان را برای‌شان پر می‌کند؟

  نظرات ()
دو روی سکه دموکراسی نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

با خواندن ماجرای جدید جنسی سیلویو برلوسکونی، نخست‌وزیر ایتالیا و روبی، دختر 17 ساله‌ای که می‌گویند 13 بار با برلوسکونی هم‌بستر شده، باز این سئوال به سراغم آمد که آیا دستاورد دموکراسی، به قدرت رسیدنِ مردانی مثل برلوسکونی و کلینتون و سارکوزی‌ست؟

خیلی زود به این سئوال جواب دادم؛ دستاورد دموکراسی، به محکمه کشاندن و علنی کردن جرم مردانی‌ست که از قدرت سوءاستفاده می‌کنند.

دادگاه رسیدگی به اتهام‌های آقای نخست وزیر قرار است 6 آوریل یعنی 17 فروردین برگزار شود.

  نظرات ()
نوبت‌های دورافتاده نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

دکمه دستگاه نوبت‌دهی را فشار دادم؛ غیـــــــــژ یک کاغذ آمد بیرون. شماره روی کاغذ 693 بود. به تابلوی شماره‌های اعلام‌شده نگاه کردم. شوکه شدم؛ 505. یعنی 187 نفر جلوتر از من، در نوبت بودند.
گفتم: بی‌خیال قولی که برای واریز پول دادم بشم و برم دنبال یک بهانه بگردم؟
جواب دادم: نه. آخر سال است و مردم روی پول‌شان حساب باز کردند.
گفتم: سریع بپرم سوار یک تاکسی و بروم شعبه بلوار؟
جواب دادم: نه. اونجا هم همین است. ضمن اینکه زمان رفتن و برگشتن هم بهش اضافه می‌شود.
گفتم: بروم کارت به کارت کنم
جواب دادم: نه این حجم پول را نمی‌شه با کارت جابه‌جا کرد.
گفتم: ...
هر طوری که حساب کردم دیدم راهی نیست تا اینکه ...
گفتم: همیشه آدم‌‌هایی هستند که وقتی می‌بینند باید زمان زیادی در نوبت بایستند برگه‌ای را که "دستگاه محترم نوبت‌دهی" به آنها می‌دهد، به گوشه‌ای پرت می‌کنند و از بانک خارج می‌شوند. اگر بتوانم یکی از این نوبت‌های دورانداخته‌شده را پیدا کنم، محشر است.
راه چاره را پیدا کرده بودم. بدون اینکه جلب توجه کنم، اطراف "دستگاه نوبت‌دهی" قدم زدم و با آرامش کامل چندتا نوبت که آن اطراف بود را وارسی کردم؛ چیز مناسبی پیدا نکردم؛ نوبت‌ها حول و حوش 300 بود و سوخته شده بود. از بانک زدم بیرون و پیاده‌روی جلوی بانک را در هر دو طرف با دقت اما با وقار و آرامش کامل پیمودم. سه نوبت خوب پیدا کردم که به ترتیب بهتر و بهتر شدند؛ اولی 632 بود، دومی 613 و سومی 577.
برگشتم توی بانک و منتظر ماندم.
بالاخره بعد از حدود 50 دقیقه و البته یک مرتبه اعتراض به رئیس شعبه که "آقا این چه وضعیه؟" نوبت من شد؛ شماره پانصد و هفتاد و هفت به باجه دو!
کارم را که انجام دادم تصمیم گرفتم دو برگه نوبتی را که در دست دارم به دو نفر بدهم تا این شب عیدی یک حالی کرده باشند. یکی از برگه‌ها را به مردی دادم که می‌گفت وقتی بی‌مسئولیتی کارمندان شعبه را دیده به واحد نظارت آن بانک زنگ زده و گله کرده است. بعد از من وارد بانک شده بود و فکر کنم نوبتش حدود 710 بود. برگه 613 را که دید، خیلی ذوق کرد و تشکر.
چشم دواندم تا در میان سایر حاضرین در بانک یک نفر دیگر را پیدا کنم تا برگه 632 را به او بدهم اما کسی که به نظرم جذاب بیاید را نیافتم. البته می‌خواستم این کارم تابلو نباشد و جلب توجه هم نکنم. داشتم از بانک خارج می‌شدم که دیدم یک پسر با کلافگی به ساعتش و نوبتی که تازه از دستگاه گرفته، نگاه می‌کند. بیرون بانک به سمتش رفتم و بی‌مقدمه برگه را به او دادم و گفتم: برو حال کن.
چشمانش برق زد و گفت: دمت گرم! برگه خودش حدود 750 بود.
* * *
همه اینها را گفتم که نتیجه بگیرم: وقتی تصمیم می‌گیرید قید حضور در صف بانک را بزنید، برگه نوبت‌تان را زیاد مچاله نکنید؛ توی جوب هم نیاندازید. شاید ربع ساعت یا نیم ساعت بعد، به درد یک نفر دیگر بخورد.

  نظرات ()
تکلیف این "علم" روشن است نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱۱/٢۱

مدتی‌ست برای بار چندم به سراغ کتاب جامعه‌شناسی آنتونی گیدنز رفته‌ام. نویسنده در پیشگفتار کتاب نوشته است: مطالعه جامعه‌شناسی باید تجربه‌ای رهایی‌بخش باشد. جامعه‌شناسی احساس همدردی و نیروی اندیشه و تخیل ما را گسترش می‌دهد، چشم‌اندازهای جدیدی را پیرامون سرچشمه‌های رفتارمان در برابر ما می‌گشاید و به درک ژرفتر زمینه‌های فرهنگی متفاوت با فرهنگ ما می‌انجامد. مطالعه جامعه‌شناسی تا آنجا که با اندیشه جزمی مبارزه می‌کند، درک تنوع فرهنگی را می‌آموزد، بینش عملکرد نهادهای اجتماعی را برای ما فراهم می‌سازد و امکانات آزادی انسان را افزایش می‌دهد.

 همین چند سطر کافی‌ست تا حکومت‌های خودکامه سر ناسازگاری با علم جامعه‌شناسی بردارند و تکلیف خودشان را با این "علم" روشن کنند.

  نظرات ()
بالاترین طبقه کمد که در مستقلی دارد نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱۱/۱٦

دنبال آلبوم عکس دوران دانشجوییم می‌گشتم؛ می‌خواستم عکس‌ها را بگذارم روی فیس‌بوک تا دوستان دوران دانشگاه هم حال کنند و هم آه بکشند به گذشت زمان. هر جا را که گشتم نبود. فکر کردم شاید گذاشتم توی "بالاترین طبقه کمد که در مستقلی دارد". صندلی را کشیدم جلوی در کمد و رفتم روش. تا در کمد را باز کردم، حالم بد شد. دیگه آلبوم عکس را فراموش کردم و ...

* * *

چیزها و موقعیت‌هایی که بتوانند من را تحت تاثیر قرار دهند، زیاد نیستند اما وقتی با همان تعداد کم هم مواجه می‌شوم به کلی منقلب می‌شوم. نمی‌دونم این یک نکته مثبت شخصیتی است یا یک نکته منفی؟‏

یکی از چیزهایی که من را خیلی دگرگون و شرمنده می‌کند، کتابهای خوانده نشده‌ام است. وقتی با این کتاب‌هام روبرو می‌شوم، به اندازه همه روزهایی که ان کتابها را در کمد حبس کردم از خودم و سبک زندگی‌م متنفر می‌شم و هیچ چیزی نمی‌تواند من را آرام کند. 

* * *

از وقتی رفتم تهران، سرقفلی اتاقم در خانه پدری از اختیارم خارج شده است. برای اینکه اهالی منزل بتوانند از اتاق و کمدهایش بهتر استفاده کنند، به مرور اسباب خودم را جمع کردم؛ یا دور ریختم یا با خودم بردم. مقداری از وسایل که نه می‌توانستم دور بریزم و نه می‌توانستم با خودم ببرم، باقی ماند که آنها را با ظرافت خاصی توی "بالاترین طبقه کمد که در مستقلی دارد" جا و اتاق را تحویل اهل منزل دادم.

* * *

... آلبوم عکس را فراموش کردم و به حدود 150 کتابی که روی هم چیده شده بود نگاه کردم.

  نظرات ()
غیرقابل انتشار نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱۱/٤

برای گفتگو در مورد میزان رعایت استانداردهای محیط زیست و ایمنی در خودروهای ایرانی، به سراغ مشاور مدیرعامل یکی از خودروسازان داخلی که مسئول مستقیم امر محیط زیست در آن کارخانه بود، رفتیم. آنچه در زیر می‌خوانید، قسمت‌های غیرقابل انتشارِ صحبت‌های آقای مشاور است.

از نظر محیط زیست خودروها باید چه استانداردهایی را رعایت کنند؟
"یورو 3"، مهمترین استاندارد محیط زیست است که خودروسازان باید آن را رعایت کنند. علاوه بر ان استاندارهای کیفیت هم هست که به طور مثال بر ترمز ای.بی.اس و ایربگ تاکید دارند.

خودروسازان داخلی تا چه حد این استانداردها را رعایت می‌کنند؟
یورو 3 را کامل رعایت می‌کنند. استانداردهای کیفیت هم بسته به کلاس خودرو رعایت می‌شود.

منظورتان از "بسته به کلاس خودرو" چیست؟
بعضی خودروها که از نظر قیمتی گران هستند، این استانداردها را دارند و برخی دیگر ندارند.

پس خودروسازان داخلی استانداردهای جهانی را کامل رعایت نمی‌کنند!
نه این‌طور نیست. ببینید یک خودرو مثل پراید، برای جاده‌های شهری است و برای بزرگراه نیست. پس اگر ای.بی.اس و ایربگ نداشته باشد، مشکل خاصی ندارد. اما خودروهایی مثل ... و ... (خودروهای گران‌قیمت آن کارخانه) این استانداردها را کامل دارند.

البته جامعه انتظار دیگری دارد. اگر مردم به دلیل قیمت کمتر پراید از این خودرو استقبال می‌کنند، پس خودروسازان باید ایمنی این خودرو را بالا ببریند. اگر ایمنی پراید به دلیل ارزان بودنش، پایین است، یعنی عده بیشتری از مصرف‌کنندگان خودروهای داخلی در معرض خطر هستند.
گفتم که مصرف پراید برای محیط شهری است.

اگر قرار است پراید، به این دلیل که یک خودروی شهری‌ست، برخی استانداردها را نداشته باشد، پس باید خودروسازان به پلیس‌راه اعلام کنند که مانع تردد این خودرو در بزرگراه‌ها و جاده‌های بین شهری شوند اما اکنون چنین نیست و شهروندان با خیال استاندارد و ایمن بودن پراید،‌ دست خانواده خود را می‌گیرند و راهی جاده می‌شوند و در نهایت هم که...
ببینید؛ صنعت خودرو یک صنعت بزرگ است و جوانان زیادی در این صنعت مشغول به کار هستند و خانواده‌های زیادی از این راه ارتزاق می‌کنند، پس نباید با شبهه وارد کردن به این صنعت، آن را دچار مشکل کرد.

ببخشید این که کیفیت خودروها بالا برود چه ربطی به اشتغال جوانان و ارتزاق خانواده‌ها از این صنعت دارد؟
این حرف‌ها آرامش روانی جامعه را تهدید می‌کند. وارد این موضوع‌ها نشوید.

ولی به نظر می‌رسد کشته شدن سالانه 23 هزار نفر در جاده‌های کشور، ‌خیلی بیشتر از این مباحث آرامش روانی جامعه را تهدید می‌کند.
واقعیت امر این است که بزرگراه‌های ما از مهندسی منظم و منسجمی برخوردار نیستند. اکنون نسبت خودرو به متراژ بزرگراه‌ها، ‌اختلاف واحشی با حد استاندارد دارد.

بهتر است این بحث را همین جا تمام کنیم چون شما به جای پرداختن به مساله استانداردهای خودرو، توپ را به زمین وزارت راه می‌اندازید.
...

  نظرات ()
از آخر شروع کنید بهتر است! نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

"و پروردگار گفت: بگذار روشنایی باشد"
* * *
بعد از زجری که بابت کتاب "یکی، هیچ‌کس، صدهزار" کشیدم، تنها مرهم "نغمه غمگین" سلینجر بود.
این مجموعه داستان را امیر امجد و بابک تبرایی به زیبایی و شیوایی هنرمندانه‌ای ترجمه‌اند. نمی‌دانم این پیشنهاد که کتاب را از آخرین داستان شروع کنید، چقدر با نظر مترجم‌ها و ناشر کتاب همخوان است اما اگر من بخواهم دوباره این کتاب را بخوانم حتما از آخرین داستان که هم‌نام کتاب – نغمه سنگین- است شروع می‌کنم. این داستان به نظر من پرافت و خیزترین داستان کتاب است.
می‌توانم یک توصیه دیگر هم بکنم؛ اول "یادداشت‌های شخصی یک سرباز پیاده‌نظام" را بخوانید. این داستان کمی دست سلینجر را برای خواننده روشن می‌کند. او شخصیت‌ها را خلق می‌کند و در نهایی‌ترین لحظه، ضربه‌اش را با رونمایی از رابطه شخصیت‌ها وارد می‌کند. این اتفاق یک بار دیگر در "برو ادی رو ببین" هم می‌افتد.
"دختری که می‌شناختم" هم از آن داستان‌های عاشقانه‌ای است که می‌توان از منظر جامعه‌شناسی جنگ به آنها نگاه کرد. عشق سوخته‌ای که در زیر چکمه سربازان، گم می‌شود و... تمام!
* * *
از اکرم بابت این کتاب هم متشکرم.

  نظرات ()
متهم فعلا اعدام شد نویسنده: بچه های خط - ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

1- میدان کاج تهران تا سالها یادآور صحنه‌های تلخ و نفرت‌انگیزی خواهد بود که آخرین پرده آن روز گذشته با مدیریت متولیان نظم جامعه به نمایش گذاشته شد. مردی که در یک رقابت عشقی، کار را به رقیب‌کشی رسانده بود، دیروز در محل جنایت، به دار مجازت آویخته شد و صحنه اعدام و حاشیه‌هایش با آب و تاب فراوان از شبکه‌های مختلف تلویزیون و در بیشتر بخش‌های خبری بارها نمایش داده شد. نحوه نمایش و گزارش این اعدام چنان بود که گویی، ناظمان جامعه، با این اعدام به یک کامیابی بزرگ دست یافته‌اند و آرامش و رفاه تا سال‌ها به مردم هدیه کرده‌اند.

 

2- دوره، دوره بازی‌های رسانه‌ای و اثرگذاری‌های روانی است. انگار قرار است با بزرگ کردن بخشی از یک واقعه، بخش دیگری از آن کم‌رنگ و حتی بی‌رنگ جلوه داده شود. دیشب و در میان انبوهی از خبرها و گزارش‌هایی که از مراسم اعدام قاتل جنایت میدان کاج پخش شد، به یک سئوال بزرگ هیچ اشاره‌ای نشد. در جریان روایت‌های کوچه‌بازاری از جنایت میدان کاج، این سئوال تکرار و تکرار می‌شد که چرا نیروهای انتظامی حاضر در صحنه، وارد عمل نشدند؟

 

3- در طول تنها سفری که به خارج از کشور داشتم، هر روز با ولع شدیدی روزنامه‌های کشور مقصد را مرور می‌کردم. در اولین روز سفر، پرتیراژترین روزنامه آن شهر را در یک هایپرمارکت خریدم و همان‌جا بین قفسه‌ها شروع کردم به تورق. به عنوان یک روزنامه‌نگار مشتاق بودم تا تفاوت‌های شکلی یک روزنامه پرتیراژ خارجی را با روزنامه‌های خودمان مقایسه کنم اما... قبل از آنکه فرصت قیاس پیدا کنم، محو تصویری شدم که آن رسانه از کشورم، ایران منتشر کرده بود و با آب و تاب فراوان در مورد آن نوشته بود. تصویر مربوط به اعدام چند قاچاقچی در استان‌های شرقی ایران بود. چند نفر با شلوارهای گشاد و پاهای برهنه، با دستانی که از پشت بسته شده بود، زیر آفتاب حلق آویز شده بودند. انگار بهانه را خوب دست‌شان داده بودیم تا بتوانند تصویر ایران و ایرانی را خشن و غیرانسانی نمایش دهند. عجب تدبیری!

 

4- در مدارس پسرانه، دعوا و بزن، بزن بین پسربچه‌ها رایج است. یادم هست یک ناظم جدی و همیشه‌عصبانی داشتیم که جمله‌ای طلایی داشت. هرگاه با توجیه‌های بچه‌ها روبرو می‌شد که به این خاطر یا به آن خاطر زدیم‌ش، می‌گفت: "تو غلط کردی! مگه می‌شه تو هم قوه مقننه باشی، هم قوه قضاییه باشی، هم قوه مجریه؟" می‌گفت: "نمیشه که تو خودت قانون بگذاری، بر اساس قانون خودت، حکم هم صادر کردی، بعد خودت هم حکم را اجرا کنی." به اینجا که می‌رسید، شلنگی را که همیشه در دست داشت، به سمت سینه خودش می‌گرفت و با جدیت بیشتری می‌گفت: "پس ما تو این مدرسه چه‌کاره هستیم؟"
پس از انتشار فیلم ماجرای میدان کاج، برخی رسانه‌ها، به جای نقد حضور دیر و بی‌اثر پلیس در صحنه، از این منظر به ماجرا نگاه کردند که چرا مردم ایستاده‌اند و نگاه کرده‌اند و کسی دخالت نکرده است؟ این نوع نگاه، بسیار خطرناک و به شدت غیرمدنی است. اینکه از مردم خواسته شود در چنین مناقشه‌هایی دخالت کنند، جامعه را به دوران بربریت برمی‌گرداند. اگر قرار است مردم در هر دعوا و بکش‌بکشی دخالت کنند، پس دیگر چه نیازی به پلیس 110 و نیروی انتظامی؟

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر چرا باید "هفت" را دید؟ از همه رسانه‌های دنیا، به آن چند دیکتاتور باقیمانده آب و هوا که نان نمی‌شود! دو روی سکه دموکراسی نوبت‌های دورافتاده تکلیف این "علم" روشن است بالاترین طبقه کمد که در مستقلی دارد غیرقابل انتشار از آخر شروع کنید بهتر است! متهم فعلا اعدام شد
دوستان من *** چهره روز *** مهروش ذاکری امید صدیق بهاره آروین احسان بیگی *** ســیـــاوشــــــون *** سارا اسلامی نقطه ته خط سخن حق مریم شبانی pictorialtoronto پیاده رو ۱۹۸۴ نادر داوودی -عکاس تصادف مهدی هنرپرداز سیمرغ شراگیم پارسا نوشت از پشت یک سوم مجله اینترنتی فصل نو فرزاد صدری روزهای نازنین جامعه شناسی ایران شیوا مقانلو روزگار بهار دکتر عباس کاظمی دکتر علی‌اصغر سعيدی دکتر شیرین احمدنیا وبلاگستان علوم اجتماعی دکتر امیر حسین آریانپور یک لیوان چاب داغ احسان رضایی دوربین دات نت مطرود allposters دکتر نعمت الله فاضلي صفر روزنامه نگار نو freefoto متتی اين روزها خدای من - جامعه شناسی کوچه فرهنگ (رضا صائمی) ماهنامه تدبیر حزب جوانان زیر آفتاب گاوخونی (حسن نوروزی) آرونا (معماری و شهرسازی) سمیه توحیدلو نظریه های جامعه شناسی سینمای مستند غریبه (ای در آلمان) روزي روزگاري باران وبلاگواره critic مجله اینترنتی پاییز خبرنگار مثبت من احسانه مقالات علمی ایران بانک اطلاعات مقالات اسلامی بانک مقالات فارسی پژوهش آنلاین الهه شرقی میثم کربلائی من؟؟؟ یک هنرپیشه هذیان نوشته ها شاگرد تنبـل ِ زنگ ِ انشــا کتاب جامعه شناسی عارفان زمینی یک پنجره اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من